معنی ذلفاء

معنی ذلفاء

7 بازدید
[ ذَ ] (ع ص) تأنیث أَذلف. زن باریک قصبهٔ بینی. ج، ذُلف.
[ ذَ ] (اِخ) جاریة ابن طرخان. مرزبانی در الموشح گوید: اخبرنی محمدبن یحیی قال یروی انّ العباس بن الاحنف دخل علی الذلفاء جاریة ابن طرخان فقال اجیزی هذا البیت: اهدی له احبابه اُترُجّه فبکی و اشفق من عیافة زاجر فقالت: خاف التلوّن اِذْ اَتَته لانّها لونان باطنها خلاف الظّاهر. فقال لأن ظهر هذا البیت لادخلت لکم منزلاً ابداً. ثمّ ضمّه الی بیته. (الموشح مرزبانی ص ۲۹۲).
[ ذَ ] (اِخ) بنت الابیض زوجة و معشوقهٔ نجدة ابن الاسود پسر عم خود. وی کنیزکی از اهل مدینه معاصر خلفای اموی است، او را در ابتداء سعیدبن عبدالملک بخرید و سپس ببرادر او سلیمان بن عبدالملک رسید و او عشقی بیش از حدّ به وی می ورزید و او را در عشق ذلفاء اشعاری است. ابن الندیم در الفهرست گوید: شاعره ای قلیل الشعر است. قال ابوسوید: حدثنی ابوزید الاسدی قال: دخلتُ علی سلیمان بن عبدالملک بن مروان، و هو جالس علی دکان مبلط بالرخام الأحمر مفروش بالدیباج الأخضر، فی وسط بستان ملتف، قد أثمر و اینع؛ و اذا بازاء کلِ شقّ من البستان میدان بنبت الربیع قد ازهر و علی رأسه و صائف، کلّ واحدة منهن احسنُ من صاجتها؛ و قد غابت الشمس، فنصرت الخضرة و اضعفت فی حسنها الزهرة، و غنّت الاطیار فتجاوبت، و سفت الریاح علی الاشجار فتمایلت؛ [ وقد حَلِیَ البستانُ ] بأنهار فیه قد شققت، و میاه قد تدفقت؛ فقلت: السلام علیک أیها الامیر و رحمةاللََّه و برکاته. و کان مطرقاء فرفع رأسه و قال: أبازید! فی مثل هذا الحین یصاب احدُحیا؟ قلت: اصلح اللََّه الامیر، او قدقامت القیامة بعدُ! قال: نعم، علی اهل المحبة سرّاً و المراسلة بینهم خفیة. ثم أطرق ملیا، ثم رفع رأسه فقال: أبازید، ما یطیب فی یومنا هذا؟ قلت: أعز اللََّه الامیر، قهوةُ صفراء، فی زجاجة بیضاء، تُناولها مقدودة هیفاء، مضمومة لفّاء [ مکحولةُ ] دعجاء، اشربُها من کفها، و أمسح فمی بفمها فأطرق سلیمان ملیا لایُحیر جوابا، ینحدر من عینه عبراتُ بلا شهیق؛ فلما رأت الوصائفُ ذلک تنحین عنه؛ ثم رفع رأسه فقال: ابازید، حللتَ فی یوم فیه انقضاء أجلک و منتهی مدتک و تصرُّم عمرک! واللََّه لاضربن عنقک او لتخبرنّی ما آثار هذه الصفة من قلبک. قلت: نعم، اصلح اللََّه الامیر؛ کنت جالسا عندباب أخیک سعیدبن عبدالملک، فاذا أنا بجاریة قدخرجت الی باب القصر کالغزال انفلت من شبکة الصیاد؛ علیها قمیص اسکندرانی یتبین منه بیاضُ بدنها، و تدویر سُرتها، و نقش تکتها، و فی رجلیها نعلان حمروان، و قد أشرق بیاضُ قدمها علی حمرة نعلیها؛ مضمومة بفرد ذؤابة تضرب الی حقویها و تسیل کالعثاکیل علی منکبیها، و طرّه قد أسبلت علی مثنی جبینها، و صدغان قد زینا کأنها نونان علی وجنتیها، و حاجبان قدقوسا علی محجری عینیها، و عینان مملوتان سحراً و أنف کأنه قصبةُ درّ، و فم کأَنَّه جُرح یقطر دما؛ و هی تقول: عبادَاللََّه، من لی بدواء من لایشتکی، و علاج من لاینتمی؟ طال الحجاب، و أبطأ الجواب؛ فالفؤاد طائر، و القلب عازب، و النفس و الهة، و الفؤاد مختَلس، و النوم محتَبس؛ رحمةاللََّه علی قوم عاشوا تجلُّداً، و ماتوا تبلُّداً، و لو کان الی الصبر حیلةُ و الی العزاء سبیلُ لکان أمرا جمیلا! ثم اطرقت طویلا، ثم رفعت رأسها؛ فقلت: أیتها الجاریة، انسیة أنت أم جنیة؟ سمائیة ام أرضیة؟ فقد اعجبنی ذکاء عقلک، و أذهلنی حُسْنُ منطقک! فسترت وجهها بکمها کأنها لم ترنی، ثم قالت: اَعْذِر ایها المتکلم الاریب، فما اوحش الساعة بلا مساعد، و المقاساة لصبّ معاند! ثم انصرفت؛ فو اللََّه - أصلح اللََّه الامیر -ما أکلت طیبا الا غُصِصت به لذکرها و لا رأیت حَسَنتاً الاسَمُج فی عینی لحسنها! قال سلیمان: أبازید، کاد الجهل ان یستفزنی و الصبا ان یعاودنی، و الحلم أن یعزب عنی لحسن مأرایت، و شجوما سمعت؛ تلک هی الذلفاء التی یقول فیها الشاعر: انما الذَّلفاء یاقوتة اُخرجت من کیس دهقان شراؤها علی أخی ألفُ ألفِ درهم، و هی عاشقة لمن باعها، و اللََّه انی من لایموت الا بحزنها، و لا یدخل القبر الا بغصَّتها، و فی الصبر سلوة، و فی توقُع الموت نُهیة؛ قم ابازید فاکتم المفاوضة؛ یا غلام، ثقّله ببدرة فاخذتها و انصرفت. قال ابوزید: فلما أفْضت الخلافةُ الی سلیمان، صارت الذلفاء الیه، فأمر بفسنطاط، فَأَخرج علی دهناءالغوطة، و ضُرب فی روضة خضراء مونِقة زهراء، ذات حدائق بهجة، تحتها أنواع الزهر الغض، من بین اصفر فاقع، و احمر ساطع، و ابیض ناصع؛ فهی کالثوب الحرمی و حواشی البرد الأتحمّی، یثیر عنها مرّ الریاح نسیما یُربی علی رائحةالعنبر، وفتیت المسک الاذفر؛ و کان له مغنّ و ندیم و سمیر یقال له سنان، به یأنس، و الیه یسکن؛ فأمره أن یضرب فسطاطه بالقرب منه؛ و قد کانت الذلفاء خرجت مع سلیمان الی ذلک المتُنزَّه، فلم یزل سنان یومَه ذلک عند سلیمان، فی اکمل سرور، و اتم حبور، الی أن انصرف مع اللیل الی فسطاطه، فنزل به جماعة من اخوانه، فقالوا له: قِرانا أصلحک اللََّه. قال: و ما قِراکم؟ قالوا: أکل و شرب و سماع. قال: أَمّا الاکل و الشرب فمباحان لکم أما السماع فقد عرفتم شدة غَیْرَة امیرالمؤمنین و نهیة ایای عنه، الا ماکان فی مجلسه. قالوا لاحاجة لنا بطعامک و شرابک ان لم تُسْمِعنا. قال: فاختاروا صوتا و احدا اغنیکموه. قالوا: غنّنا صوت کذا. قال: فرفع عقیرته یتغنی بهذه الابیات: مَحجوبَهُ سَمِعت صَوْتی فأرّقَها فی آخر اللیل لمّا ظلَّها السحَر تثنی علی الخد منها من مُعَصْفَرة و الحلیُ باد علی لَبّاتهاَ خضُر فی لیلةالَّتم لایدری مُضاجعُها أوَجهُها عِندهُ ابهی أم اَلقَمرُ لمْ یَحجَب الصّوت أَجراسُ و لاغَلَق فدمعُها لَطَروقِ الصّوت مُنحِدرُ لوخلیت لَمشت نحوی علی قدَمِ یَکادُ من لِینه للَمشی ینفَطرُ فسمعت الذلفاءَ صوت سنان، فخرجت الی وسطالفسطاط تستمع فجعلت لاتسمع شیئا من [ حُسنِ ] خلق و لطافة قدّ، الا الذی و افق المعنی، و من نعت اللیل و استماع الصوت، الا رأت ذلک کله فی نفسها و مهبها، فحرک ذلک ساکناً فی قلبها، فهملت عیناها، و علانشیجها؛ فانتبه سلیمان فلم یجدها معه، فخرج الی صحن الفسطاط فرآها علی تلک الحال؛ فقال لها: ما هذا یا ذلفاء فقالت: ألارُبَّ صَوِت رائع من مُشوه قبیح المُحیا واضِع الاب والجَدّ یروُعُک منه صوته و لعلُّهُ الی اَمةٍ یعزی معا والی عَبدِ. فقال سلیمان: دعینی من هذا، فواللََّه لقد خامر قلبک منه ما خامر! یا غلام، علی بسنان. فدعت الذلفاء خادما لها فقالت: ان سبقت رسول امیرالمؤمنین الی سنان، فَحذره و لک عشرة آلاف درهم و انت حُرّ لوجه اللََّه! فخرج الرسول فسبق رسول سلیمان؛ فلما أُتی به قال: یا سنان، الم اُنهکَ عن مثل هذا؟ قال: یا امیرالمؤمنین حملنی النمل وأنا عبد امیرالمؤمنین و غَذیِّ نعمته؛ فان رأی امیرالمؤمنین ان لایُضیع حظّه من عبده فلیفعل. قال: أما حظی منک فلن أضیعه، ولکن ویلک! اما علمتَ ان الرجل اذا تغنی اصغت المرأةُ الیه، و أن الفرس اذا صهل ودَقت له الحصان و أن الفحل اذا هدر صغت له الناقة، و أن التیس اذا نبّ استحرمت له الشاة؟ ایاک و العودَ الی ما کان منک یطول غمُّکَ. یاقوت در معجم الادباء گوید: بخط دوست خود کمال الدّین ابی القاسم عمربن احمدبن هبةاللََّه بن ابی جرادة الحلبی الفقیه المدرّس الکاتب الادیب، خواندم که از لیث طویل روایت کرده بود که گفت از ابوالنداء پرسیدم (و او دانشمندترین کسانی بودکه من دیده ام به اخبار عرب) آیا از شعرهای ذلفاء دختر ابیض دربارهٔ پسر عمّ خود نجدةبن اسود چیزی دانی گفت آری بدانگاه که جنازهٔ نجدة را دفن کردیم و خاک بر وی ریختیم و بازگشتیم هنوز مسافتی نپیموده خیلی از زنان را دیدیم که نوحه سرائی میکردند و درست میان ایشان زنی بود از همه بلندبالاتر چون شاخ گلی تازه و او ذلفاء بود و پیش رفت تا بر سر قبر رسید و بر وی درافتاد و با سوز و گدازی بگریست به اندازه ای که زنان دیگر بر حیات وی بترسیدند و گفتند ای ذلفاء پیش از نجدة بسی بزرگان از قوم تو بمرده اند آیا هیچ شنیده ای که یکی از آنان خود را بر فوت شوی کشته باشد و این زنان با وی بودند تا برخاست و بازگشتن گرفت و چون چند قدم از گور دور شد روی برگردانید و گفت: سئمتُ حیاتی حین فارقتُ قبره و رحتُ و ماءالعین ینهلّ هامله و قالت نساءالحی قد مات قبله شریف فلم تهلک علیه حلائله صدقن لقد مات الرجال و لم یمت کنجدة من اخوانه من یعادله فتی لم یضق عن جسمه لحد قبره و قد وسع الارض و الفضاء فضائله. باز پرسیدم آیا اشعار دیگر نیز از وی بخاطر داری؟ گفت آری. در سر سال وفات نجدة من نیز حاضر بودم و باز ذلفاء را دیدم که بر سر گور پسر عمّ خویش بروی درافتاد و بدرد بگریست و قطعهٔ ذیل بخواند: یا قبر نجدة لم أهجرک مقلیةً و لاجفوتک من صبری و لا جلدی لکن بکیتک حتی لم اجد مدداً من الدموع و لا عوناً من الکمد و آیستنی جفونی من مدامعها فقلت للعین فیضی من دم الکبد فلم أزل بدمی ابکیک جاهدة حتی بقیت بلا عین و لا جسد واللََّه یعلم لولااللََّه ما رضیت نفسی علیک سوی قتل لها بیدی. گفتم آیا دیگر چیزی از شعرهای او ندانی گفت چرا بروز عیدی از بهار در مرغزاری سبز و پرگیاه با گروهی از جوانان سوار شدیم و پرچمهای زرد بر سر نیزه های سرخ کرده بودیم و میجنبانیدیم و چون بازگشتن خواستیم یکی از ما گفت نمیخواهید از راه خانهٔ ذلفاء رویم تا با دیدار ما او را تسلیتی باشد. همگی بپذیرفتند تا بدر خیمهٔ وی رسیدیم و او چون آفتابی تابان از خیمه بیرون شد کسوف حزن بر وی نشسته و سلام گفتیم و گفتیم تا کی این سوک و اندوه تو بر مرگ نجدة آیا گاه آن نرسیده است که با دیدار بقیهٔ قوم خود تسلیت یابی اینک بنگر اینانند بزرگان و جوانان و نجوم قوم تو و در میان ماست بزرگان و صاحبان بأس و نجدت. ذلفاء آهی کشید و سر بزیر افکند و سپس سر برآورد و در حالی که میگریست گفت: صدقتم انکم لنجوم قومی لیوث عند مختلف العوالی و لکن کان نجدة بدر قومی و کهفهم المنیف علی الجبال فما حسن السماء بلا نجوم و ما حسن النجوم بلا هلال. و رجوع به عیون الاخبار ج ۴ ص ۲۴ س ۸ شود.
[ ذَ ] (اِخ) شاعره ای معاصر خلفای عباسی. ابن الندیم در الفهرست گوید: شاعره ای قلیل الشعر است -انتهی. و او را با ابونواس ماجرائی چند است. رجوع به قاموس الاعلام ترکی و معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۶ ص ۲۹۵ س ۶ و عقدالفرید ج ۷ ص ۷۱ و ۷۳ و ۷۴ و عیون الاخبار ج ۴ ص ۲۴ س ۸ و الموشح مرزبانی ص ۲۹۲ شود.

کلمات هم‌قافیه با «ذلفاء»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اء» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید