معنی ذبح
5 بازدید
[ ذَ ] (ع مص) ذمط. ذَباح. سر بریدن گاو و گوسفند و مانند آنها. سر بریدن. گلو بریدن. گلو وابریدن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). بسمل کردن. کشتن. نحر. تذکیة. شکستن. هبهبه. || خبه کردن. خَفه کردن. خَوَه کردن. خنق. || پاره کردن. فتق. شق. شکافتن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || هلاک کردن. || ذبح دَنّ؛ سوراخ کردن خم، بزل آن. ثقب. || گشودن. || ذبح خمر؛ مباح و حلال و طاهر کردن شراب: ذبح الخمر الملح و الشمس و النینان. یعنی این سه چیز شراب را استحاله و حلال سازد. و در فارسی با شدن و کردن صرف شود: ذبح کردن گوسفند از قفا. قفن.[ ذُ بَ ] (ع اِ) گزر دشتی. زردک صحرائی. جزر برّی. حویج وحشی. || نوعی سماروغ. || گیاهی است خورش نعامه یعنی خوراک اشترمرغ. نباتی است سرخ. (مهذب الاسماء). نباتی است شیرین و خوراکی و آن را گلی سرخ است.[ ذِ بَ ] (ع اِ) نوعی از سماروغ. قسمی از کماة.[ ذُ ] (ع اِ) زهر.[ ذِ ] (ع ص، اِ) مذبوح. سربریده. || گوسفندی کشتنی. (مهذب الاسماء). آنچه ذبح کرده شود. چارپائی که ذبح کرده شود. خونریز. کشتار: {/Bوَ فَدَیْنََاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ . ۱-۴۳۷:۱۰۷/}(قرآن ۳۷/۱۰۷). من کان له ذبحٌ.. حدیث. || قتیل. ذبح اکبر و ذبیح اکبر، گوسفند که بفدیة اسماعیل بن ابراهیم از بهشت آمد. || قربانی عید اضحی.
کلمات همقافیه با «ذبح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بح» برای سرودن شعر