معنی ذباحة
7 بازدید
[ ذَ حَ ] (ع مص) ذَباح. ذَبح. گلو بریدن. سر بریدن. کشتن. بسمل کردن. || در فقه، حیوانی حلال گوشت را بدستور شرع کشتن و در آن شرط است آلت قطع از آهن بودن و مری و حلقوم و اوداج بریده شدن. || کتاب صید و ذباحة، کتابی از کتب فقه که در آن از قوانین صید و ذباحة بحث کند.
کلمات همقافیه با «ذباحة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حة» برای سرودن شعر