معنی ذباب

معنی ذباب

8 بازدید
[ ذُ ] (ع اِ) مگس. (دهار) (منتهی الارب) (زمخشری) (غیاث) (مهذب الاسماء): نیستم چون ذباب شوخ چرا دلم از ضعف شد چو پرّ ذباب. مسعودسعد. مرا از این تن رنجور و دیدهٔ بیخواب جهان چو پر غراب است و دل چو پرّ ذباب. مسعودسعد. سایه بر دریای چین چون افکند پر ذباب. معزّی. ذباب وار به هر در نرفتم و نروم وگر روم ز در تو منافقم چو ذباب.سوزنی. چو مرغ زیرک مانده به هر دو پا دربند کنون دو دست بسر بر همی زنم چو ذباب. جمال الدین عبدالرزاق. بطبل نافهٔ مستسقیان بخورد جراد بباد رودهٔ قولنجیان به پشک ذباب.خاقانی. بناب موش کز او سر فکنده ام چون چنگ بچنگ گربه کزو دست بر سرم چو ذباب. خاقانی. چون اجل در دامن عمرت زند ناگاه چنگ تو ز چنگ او بمانی دست بر سر چون ذباب. عطار. فکر زنبور است و آن خواب تو آب چون شدی بیدار باز آید ذباب.مولوی. عنکبوت دیو بر تو چون ذباب کر و فر دارد نه بر کبک و عقاب.مولوی. لاف و دعوی باشد این پیش غراب دیگ تی و پُر یکی نزد ذباب.مولوی. حکیم مؤمن در تحفه گوید: ذباب: به فارسی مگس نامند و تکوّن او از فضلات و اوّل کرم سفیدی است و کمتر از یک هفته پر بهم میرساند و از کافور و زرنیخ و روغن زیتون میگریزد و گویند چون صورت مگسی از کندش و زرنیخ ساخته در محلی بگذارند منع آن مینماید. در اوّل گرم و تر و بهترین او سیاه و بعد از آن ازرق است و زرد او خالی از سمیت نیست. محلّل و جاذب ضماد او محلّل اورام و رافع گوشت زیادهٔ جراحات و مانع انتثار موی و داءالثعلب و حکه و قوبا و چون سر او را انداخته بر موضع گزیدهٔ زنبور بمالند رافع الم آن و جاذب سمّ است و تکرار ضماد او جهت داءالثعلب مجرّب و جهت تحلیل ورم چشم و رفع گوشت زیادهٔ پلک و شعیرهٔ آن آزموده و نفوخ سوختهٔ او در مجرای بول جهت رفع احتباس بول مؤثر و آشامیدن او را با شراب جهت عسر ولادت مجرّب دانسته اند و محمدبن احمد گوید که خوردن پخته و خام او را هنود جهت تقویت باصره و منع جمیع آفات چشم مجرّب میدانند و سرگین مگس را چون با آب و عسل بنوشند جهت ازالهٔ مغص و قولنج و خناق مجرّب یافته اند و چون چند روز بخورند و در آفتاب بنشینند محلّ برص پوست انداخته زایل میگردد و بهتر از اطریلال است و روغن او که مکرّر مگس را در روغن کنجد کرده در آفتاب گذاشته صافی کرده باشند جهت رویانیدن موی مجرّب است. و صاحب اختیارات گوید: ابن زهر در خواص آورده است که مگس الوان بود و هر حیوانی را مگس معین بود از شتر و گاو و شیر و سگ و امثال آن و اصل آن کرمی بود و مگس آدمیان از سرگین حاصل میشود و اصل ایشان کرمی کوچک بود که از بدنهای ایشان بیرون آید از هر حیوانی که باشد و آن کرم باز مگس شود و زنبور. همو گوید چون بگیرند مگس بزرگ و سر او بیندازند و ببدن وی شعیره ای که در مژه باشد حل کنند حلی سخت زایل گرداند و اگر مگس بگیرند و با زردهٔ تخم مرغ سحق کنند نیک، و ضماد کنند در چشم که گوشت سرخ در اندرون وی چسبیده باشد و به یونانی کرماسیس خوانند در ساعت ساکن گرداند و اگر حل کنند و بر داءالثعلب مالند حلی سخت داءالثعلب را زایل گرداند و اگر برگزیدگی زنبور بمالند سخت، درد ساکن گرداند و دیسقوریدوس گوید: بر گزیدگی عقرب و زنبور و نحل چون بمالند سخت، چند نوبت بر موضع گزیدگی بغایت نافع بود این بخاصیت است و چون ویرا بسوزانند و با عسل بداءالثعلب و داءالحیه طلا کنند موی برویاند و خاکستر وی سرد و خشک بود -انتهی. و در بعض کتب آمده است: ذباب به پارسی مگس. چون بر گزیدگی زنبور مالند سودمند آید و چون سرگینش را به قره قورت و شکر سرخ ساخته بردارند طبیعت را بیارد. و ابن البیطار گوید: ذباب. خواص ابن زهر. قال هو ألوان فللابل ذباب و للبقر ذباب و للاسد ذباب و أصله دود صغار یخرج من ابدانهم و ما یخرج من أبدان غیرذالک یتحول ذبابا و زنابیر و ذباب الناس یتولد من الزبل قال و ان أخذ الذباب الکبیر فقطعت رؤسه و یحک بجسدها علی الشعیرة التی تکون فی الاجفان حکا شدیدا فانه یبرئه و ان اخذ الذباب و سحق بصفرةالبیض سحقا ناعما و ضمدت به العین التی فیها اللحم الاحمر من داخل الملتصق بها الذی یسمی کر ماشیش فانه یسکن من ساعته و ان مسحت لسعةالزنبور بذباب سکن وجعه و ان حک الذباب علی موضع داءالثعلب حکا شدیدا، فانه یبرئه -انتهی. || زنبور عسل. نحل. ج اَذِبّة. ذِبّان. (منتهی الارب). زمخشری. ذُبّ. || دیوانگی. || بدی. || بدی پیوسته با بدی. || بدفالی. || شوم. (منتهی الارب). || هزارچشمه. - ذباب الاذن؛ تیزی طرف گوش. (منتهی الارب). - ذباب الاسنان؛ تیزی دندانها. (منتهی الارب). - ذباب الحنّاء؛ اوّل شکوفهٔ وی. (منتهی الارب). - ذباب السیف؛ دم شمشیر. تیزی شمشیر یا کرانهٔ آن که باریک و هر دو طرف تیز باشد. (منتهی الارب). تیزنای شمشیر. (مهذب الاسماء). کنار شمشیر: و سلاطین روزگار در دست شیاطین تاتار گرفتار گشتند و اعیان و اکثر حشم طعمهٔ ذباب شمشیر آبدار و لقمهٔ ذآب و کفتار شدند. (جهانگشای جوینی). - ذباب العین؛ نقطهٔ سیاه میان حدقه. مردمک چشم. (مهذب الاسماء). انسان العین. مردم چشم. (منتهی الارب). - ذباب الفرس؛ مردم چشم اسب. نقطهٔ سیاه درون حدقهٔ اسب.
[ ذُ ] (ع اِ) جِ ذبابَة.
[ ذَبْ با ] (ع ص) بسیار دفع کننده از حریم خود.
[ ذِ ] (اِخ) کوهی است به مدینة الرسول. (مراصد الاطلاع). و نام او در کتب مغازی مکرر آمده است. و ربنجنی در مهذب الاسماء گوید، کوهی است به مکّه.
[ ذُ ] (اِخ) نامی است از نامهای مردان عرب.
[ ذَبْ با ] (اِخ) نامی است از نامهای مردان عرب.
[ ذُ ] (اِخ) ذبابهٔ هندیة. رجوع به ذبابهٔ هندیه شود.
[ ذَبْ با ] (ع اِ) سوسنبر بستانی.
[ ] (اِخ) ابن الحارث. صحابی است. از قبیلهٔ انس اللََّه بن سعد العشیرة. وی معبود قبیلهٔ خویش موسوم به قراض را بشکست و نزد رسول اکرم صلوات اللََّه علیه شد و مسلمانی گرفت. و او شاعر بود و این دو بیت او راست: تبعت رسول اللََّه اذ جاء بالهدی و خلفت قراضاً بدار هوان شددت علیه شدة فکسر ته کان لم یکن و الدهر ذوحدثان.
[ ] (اِخ) ابن محمد. مکنی به ابی العباس مدینی. محدث است.

کلمات هم‌قافیه با «ذباب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید