معنی دیگرگون
7 بازدید
[ گَ ] (ص مرکب) دگرگون. دیگرگونه. طور دیگر. نوع دیگر: سوری با خود باید برد که اگر خراسان صافی شود او را باز توان فرستاد و اگر حالی باشد دیگرگون تا این مرد بدست مخالفان نیاید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۲۴). چون شمارندم امین و رازدان دام دیگرگون نهم در پیشتان.مولوی. || مغشوش. مضطرب. شوریده. در هم بر هم : و خط دادند که از این سخن که گفتیم بهیچوجه بیرون نیاییم و فرمان با تو دیگرگون نکنیم. (جهانگشای جوینی). تغییر. جعل. (منتهی الارب): ذمت؛ دیگرگون و متغیر و لاغر گردیدن. (منتهی الارب). تغیر، سحوب؛ دیگرگون گشتن. (یادداشت دهخدا). || گونهٔ دیگر. رنگ دیگر. سرنگون. واژگون.
کلمات همقافیه با «دیگرگون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر