معنی دیوی
6 بازدید
(ص نسبی) منسوب به دیو. شیطانی. عمل دیو: نبینی طبع را طبعی چو کرد انصاف رخ پنهان نیابی دیو را دیوی چو کرد اخلاص رخ پیدا. سنایی. || (حامص) دیو بودن. همچو دیو رفتار کردن. صفت دیو: ترک دیوی کنی ملک باشی ز شرف برتر از فلک باشی.سنایی. در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت. خاقانی. چون شدی در خوی دیوی استوار میگریزد از تو دیو ای نابکار.مولوی. - دیوی کردن؛ شیطنت نمودن و اعمال شیطانی را پیروی کردن. (ناظم الاطباء). - دیوی نمودن؛ به معنی دیوی کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دیوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر