معنی دیوچه
6 بازدید
[ وْ چَ / چِ ] (اِ مصغر) (از: دیو +چه، پسوند تصغیر) مصغر دیو. دیوک. دیو خرد. دیو کوچک. || کرمکی باشد که اندر پشم افتد. (صحاح الفرس). و آن در ابتدا تخمی است که شب پرهٔ خردی ریزد بر روی جامهٔ پشمین و آن تخم کرمی پرزدار است و خرد و گرد است و سپس پر برآرد و بپرد. (یادداشت مؤلف). کرم گونه ای بود که در پشمینه ها افتد و بزیان برد. (لغت فرس اسدی). دیوک. بید. پت. (از برهان). کرمی است که از زمین برآید و هرچه بر زمین افتد بخورد و ضایع سازد و بیشتر چیزهای پشمینه را تباه نماید و آن را دیوک نیز گویند و بتازی ارضة خوانند. (از جهانگیری). خوره. فرهنگهایی چون جهانگیری و برهان و غیاث اللغات به این کلمه معنی کرمی که از زمین نمناک برآید داده اند که جامهٔ پشمینه و مویینه و هرچه بر زمین افتد و اکثر چوب و دیگر اشیاء را بخورد و تباه سازد اما در حقیقت میان بید یا پت که حیوانی خورنده و تباه کنندهٔ پشمینه ها و موریانه با چوبخوار یا اورنگ که کرمی تباه کنندهٔ کاغذ و چوب و غیره است خلط کرده اند و توان گفت که دیوچه لغتی است برای هر دو معنی. رجوع به غیاث و برهان و جهانگیری شود. (یادداشت لغتنامه): دل بپرداز زمانی و منه پشت بدو که پدیدار شدت دیوچه اندر نمدا. منجیک. و دیوچه را که جامهٔ مویی را تباه کند بگیرند و نوشادر و سنب خر سوخته هر سه به سرکه بسایند و طلی کنند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). گر فرشته است چو پروانه به آتش یازد هرکه امروز نه چون دیوچه در مویش جاست. کمال اسماعیل. من ز شوقش در تموزم، لاجرم چون دیوچه می فتد در پوستینم زین سپس بدگوی من. شرف شفروه. ملک و دین را سری که بی خرد است راست چون حال دیوچه و نمد است. سنایی. || زلو و آن کرمی باشد سیاهرنگ چون بر اعضا بچسبانند خون فاسد را بمکد. (برهان) (ناظم الاطباء). کرمی است سیاه رنگ دراز که استخوان ندارد چون بر عضوی چسبانند خون فاسد را بمکد و آن را شلوک و زلو نیز خوانند. (جهانگیری). زلو باشد. (لغت فرس اسدی) (اوبهی). جلو. زالو. زلوک. علق. مکل. (یادداشت مؤلف). کرمی است آبی دراز و سیاه که بهندی آن را جونگ گویند. (غیاث). شلک. شلکا. زرو: اندر دیوچه که بحلق آویزد آن را بتازی العلق گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). علاج... نخست استفراغ باید کردن بحب قوقایا و ایارج فیقرا پس رگ گوشه چشم زدن و دیوچه بر صدغ افکندن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). علاج (بادشنام) نخست رگ باید زد و حجامت کردن و دیوچه برافکندن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). تا دیوچه افکند هوا بر زنخ سیب مهتاب بگلگونه بیالودش رخسار.مجلدی. همه چون دیوباد خاک انداز بلکه چون دیوچه سیاه و دراز.نظامی. تا شود ایمن ز دزد و از شپش دیو را با دیوچه زوتر بکش.مولوی. سگ نه ای بر استخوان چون عاشقی دیوچه وار از چه برخون عاشقی.مولوی. در دیودلان توان نباشد در دیوچه استخوان نباشد.امیرخسرو. || شپشه که در گندم افتد. (یادداشت دهخدا). کرمکی بود که در غله افتد سیاه و غله را تباه کند سرش پرموی. (نسخهٔ فرهنگ اسدی). || گیاهی است که آن را زردک خوانند. (برهان) (ناظم الاطباء) (از صیدنهٔ ابوریحان بیرونی). || چوبی که بدان اندام خارند. (برهان). چوب اندام خارک هندیش چوگر. (شرفنامهٔ منیری).
کلمات همقافیه با «دیوچه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چه» برای سرودن شعر