معنی دیولاخ
6 بازدید
[ وْ ] (اِ مرکب) (از: دیو +لاخ، لیک لهجهٔ آذری). (یادداشت مؤلف). جا و مقام دیو را گویند چه لاخ معنی مکان است همچو سنگلاخ و رودلاخ. (برهان). یعنی مکان دیو، چه لاخ بمعنی جای و مکان و این بیشتر به ترکیب گفته مانند سنگلاخ و رودلاخ و اهرمن لاخ. (آنندراج). مسکن دیوان. (غیاث). جای دیوان را گویند چه لاخ بمعنی جا باشد مانند سنگلاخ و رودلاخ و گله لاخ. (جهانگیری). جای دیو. (اوبهی): دیولاخی چنین که دیو همی زو بدوزخ فروخزد به رسن.ابوالفرج رونی. || جایگاه خراب و خرابه. (برهان). خرابهٔ دور از آبادی. (شرفنامهٔ منیری). جای دور از آبادانی که مردم آنجا نرسند. (صحاح الفرس). صحرا و خارستانی را گویند که از آبادانی دور باشد. (برهان). خارستان. (شرفنامهٔ منیری). جائی دشوار بود دور از آبادی و خارستان. (نسخه ای از لغت نامهٔ اسدی). جائی دشوار بود دور از آبادی و خارستان. (فرهنگ اسدی). جایی دور از آبادانی و خارستان و سنگلاخ که در آن بیابان خاک و ریگ کم بود. (نسخهٔ فرهنگ اسدی): چریده دیولاخ آکنده پهلو به تن فربه میان چون موی لاغر.عنصری. ز آباد رفته سوی دیولاخ بر او تنگ گشته جهان فراخ. شمس الدین کوتوال (از صحاح الفرس). بکوهی دگر بود غاری فراخ فرازش که سخت و بن دیولاخ.اسدی. در دیولاخهاش بدانسان غریو دیو کاید بگوش گاه وغا نغمهٔ زغن.لامعی. در دیولاخ آز مرا مسکن است و من خط فسون عقل بمسکن درآورم.خاقانی. آن بیابان که گرد این طرف است دیولاخی مهول و بی علف است.نظامی. چو زان دشت بگذشت چون دیوباد قدم در دگر دیولاخی نهاد.نظامی. در تف این بادیهٔ دیولاخ خانهٔ دل تنگ و غم دل فراخ. نظامی. || چراگاه دور. (برهان). چراگاه و مرغزار که از آبادانی دور بود. (اوبهی). چراگاه. (حبیش تفلیسی): اسبان به مرغزار فرستاد و استران سلطانی به دیولاخهای رباط... گسیل کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۲). || سردسیر. (برهان) (اوبهی) (صحاح الفرس). سردسیر باشد و در معنی سردستان آید چنانکه گوئی سنگلاخ یعنی سنگستان. (نسخه ای از لغت نامهٔ اسدی).
کلمات همقافیه با «دیولاخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اخ» برای سرودن شعر