معنی دیوسالار
6 بازدید
[ وْ ] (ص مرکب، اِ مرکب) سالار دیوان. رئیس دیوان. || رئیس بزرگ. سالار عظیم. || بدکردار و دیوکردار. (ناظم الاطباء).[ وْ ] (اِخ) علی سالار فاتح از ملاکان و متنفذان مازندران و از مردم کجور (فوت ۱۳۲۶ هـ .ش. / ۱۳۶۷ هـ .ق.). وی در انقلابات اوائل مشروطیت و در فتح قزوین و تهران دخالت داشت و از طرف ملیون در رجب ۱۳۲۷ هـ .ق. لقب سالار فاتح یافت. او مردی نویسنده و تاریخ دان بود و به تفنن شعر می گفت و تألیفاتی نیز دارد که بچاپ نرسیده است.
کلمات همقافیه با «دیوسالار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر