معنی دیوان کردن
4 بازدید
[ دی کَ دَ ] (مص مرکب) قضاء. حکم. قضاوت کردن. داوری کردن و حکم دادن. مظالم راندن. داد دادن. (از یادداشت مؤلف). || جزا دادن. کیفر دادن؛ خدا دیوانش را بکند، نفرینی است به معنی خدا او را جزای بد دهد یا خدا او را بجزای عمل بدش بگیرد. (یادداشت مؤلف). || تدوین کردن. جمع و گردآوری نمودن : این فخر بس مرا که بهر دو زبان حکمت همی مرتب و دیوان کنم. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «دیوان کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر