معنی دیوان نهادن
6 بازدید
[ دی نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) محکمه و دادگاه تشکیل دادن. برپا کردن دیوان. محکمهٔ قضاوت ترتیب دادن : بوسهل دیوانی بنهاد و مردم را درپیچید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۰). رجوع به دیوان راندن و دیوان کردن شود. || کنایه از داوری کردن. (آنندراج). || دفتر حساب روز قیامت برپا کردن. دیوان روز جزا ترتیب دادن : کرم کن که فردا که دیوان نهند منازل به مقدار احسان دهند.سعدی.
کلمات همقافیه با «دیوان نهادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر