معنی دیوانه کردن
11 بازدید
[ نَ / نِ کَ دَ ] (مص مرکب) تباه خرد کردن. ناقص عقل ساختن. تجنین. اجنان. تخبط. (ترجمان القرآن): دیوانه کنی و پس گریزی هشیار نه ای مگر که مستی.خاقانی. گفتم بگوشه ای بنشینم چو عاقلان دیوانه ام کند چو پریوار بگذرد.سعدی. پیش پدرش فرستاد که این عاقل نمیشود و مرا نیز دیوانه کرد. (گلستان). دیوانه میکند دل صاحب تمیز را هرگه که التفات پریوار میکند.سعدی.
کلمات همقافیه با «دیوانه کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر