معنی دیهیم

معنی واژه دیهیم

9 بازدید
[ دَ / دِ ] (اِ) تاجی که مخصوص پادشاهان است. (برهان). تاج. اصل کلمه داهیم بود و دیهیم امالهٔ آن است و داهم نیز گفته اند. (انجمن آرا) (آنندراج). داهی. (آنندراج). تاج. (غیاث). داهیم. (شرفنامهٔ منیری) (اوبهی). تاج مخصوص پادشاهان. (ناظم الاطباء). بساک. افسر. (اوبهی). مؤلف در یادداشتی نویسد: این کلمه بی شک با «دیادما»ی اغریقی از یک اصل است و معنی آن نزد یونانیان و هم نزد ایرانیان پیشانی بند و عصابه است که البته جواهرنشان بوده است و از بعض امثله که در فردوسی آمده است نیز میتوان دانست که دیهیم غیر تاج است : که شاهی گزیدی به گیتی که بخت بدو نازد و تاج و دیهیم و تخت. و از این رو، بی شبهه معانی که بعض لغت نامه ها بدین کلمه داده اند، از قبیل تاج و تخت و چهاربالش و چتر یا تاج و کلاه مرصع بر اساسی نیست : به موبد چنین گفت بهرام گور که یزدان دهد فر و دیهیم و زور.فردوسی. نخستین که دیهیم بر سر نهاد جهان را به داد و دهش مژده داد.فردوسی. که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد ندارد کس از روزگاران بیاد.فردوسی. سپه کرد و نزدیک او راه جست همی تخت و دیهیم کی شاه جست. فردوسی. - دیهیم و تخت؛ تاج و تخت : هم از شاه یابند دیهیم و تخت ز سالار زر و ز دادار بخت.فردوسی. || پیشانی بند مرصع به جواهر زنان را. (یادداشت مؤلف). || کلاه مرصع. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کلاهی مرصع بجواهر که ملوک پیشین داشتندی و گروهی تاج را دیهیم خوانند. (از فرهنگ اسدی): بیک گردش به شاهنشاهی آرد دهد دیهیم و تاج و گوشوارا.رودکی. دیهیم از سر برداشتن؛ از قبیل کلاه از سر برداشتن در ولایت (یعنی ایران) رسم است که چون کسی بشارتی و خبر خوشی کسی را آرد کلاه از سرش بردارد و تا مژدگانی نگیرد مژده - نمی گوید. (آنندراج). || چاربالش. (برهان) (ناظم الاطباء). جامهٔ بالای تخت که پادشاهان بر آن نشینند. (آنندراج). || بعضی گویند افسری بوده که آن را در قدیم به جهت تیمن و تبرک بر بالای سر پادشاهان می آویختند. (برهان) (از ناظم الاطباء). || چتر. (برهان) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (بهار عجم). || تخت. (برهان) (بهار عجم) (آنندراج). || مایهٔ افتخار. (یادداشت مؤلف): سکندر بیامد به اصطخر فارس که دیهیم شاهان بد و فخر فارس.فردوسی. || مجازاً سلطنت و ملک و پادشاهی. (یادداشت مؤلف): بزرگ است آن را مپندار خرد که دیهیم را خرد نتوان شمرد.فردوسی. ضرورت مرا رفتنی شد به راه سپردم به تو شغل دیهیم و گاه.نظامی.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید