معنی دیریاب
7 بازدید
[ رْ ] (نف مرکب) کندذهن. کودن. کورذهن. بلید. کندفهم. بطی ء الادراک. کند. مشکل فهم. دیرفهم. دیر دریابنده : کسی را که مغزش بود با شتاب فراوان سخن باشد و دیریاب.فردوسی. دل تیره ز اندیشهٔ دیریاب همی تخت شاهی نمودش بخواب.فردوسی. دیریاب است تا کی این گله دزد بجهان دم مزن ز لی و ز لک. ابو لیث طبری (از یادداشت دهخدا). || (ن مف مرکب) کم یاب. تنگ یاب. نادر. دشواریاب. عزیز. شاذ. که دیر بدست افتد. که دیر توان یافتن. صعب الحصول. که کم پیدا شود. مقابل زودیاب : به لسانش نگر که چون بلسان روغن دیریاب میچکدش.خاقانی. || (نف مرکب) بسیار دوام کننده. طولانی : همی گشت گردون شتاب آمدش شب تیره را دیریاب آمدش.فردوسی.
کلمات همقافیه با «دیریاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر