معنی دیری
6 بازدید
(حامص) (از: دیر +ی حاصل مصدری) دیر بودن. مقابل زودی. درنگ. صبر: چرا به این دیری آمدید. (از یادداشت مؤلف): اگر پدر تو این روزگار یافتی بدانچه تو برو صبر و دیری پیش گرفتی او به تدبیر و پیشی دریافتی و آن را که تو فرو نشستی او برخاستی. (از نامهٔ تنسر بنقل از تاریخ ابن اسفندیار). دل از دیری کار غمگین مدار تو نیکی طلب کن نه زودی کار.اسدی. مبرا حکمش از زودی و دیری منزه ذاتش از بالا و زیری.نظامی. - دیری جستن؛ درنگ طلبیدن، تأخیر کردن : گشاده کن آن راز و با من بگوی چو کارت چنین گشت دیری مجوی. فردوسی.[ دَ ] (ص نسبی) منسوب به دیر. رجوع به دیر شود.[ دَ ] (ص نسبی) منسوب است به دیر که جایگاهی است در بصره و قریهٔ بزرگی است. (از انساب سمعانی). || نسبت به دیرالعاقول را بعضی دیری گویند. (از تاج العروس).[ دَ ] (ص نسبی) منسوب است به قریه ای واقع در مردا در جبل نابلس و ابوعبداللََّه محمدبن عبداللََّه بن سعدبن ابوبکربن مصلح بن ابوبکربن سعدالقاضی شمس الدین دیری و خاندانش بدان منسوبند. (از تاج العروس).[ دَ ] (اِخ) رجوع به سعدالدین بن محمد عبداللََّه دیری شود.[ دَ ] (اِخ) رجوع به حسین بن هداب... دیری نوری شود.
کلمات همقافیه با «دیری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر