معنی دیرنده
6 بازدید
[ رَ دَ / دِ ] (نف) دیرکننده. دوام کننده. مدت گیرنده. بمعنی دیرند است که مدت دراز و زمان عالم باشد. (برهان). || بدرازا کشیده. (یادداشت مؤلف): چو پاسی از شب دیرنده بگذشت بر آمد شعریان از کوه موصل.منوچهری. چو آفتاب نهان شد نهان شد از دیده نیام او شب دیرنده تیره بود مگر. مسعودسعد (دیوان چ نوریان ص ۳۱۹). چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانهٔ اسرار من خراب کنند. مسعودسعد. بنگر که کنون آفتاب رایت روزم چو شب دیرنده تار دارد.مسعودسعد.
کلمات همقافیه با «دیرنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر