معنی دیرسال
7 بازدید
(ص مرکب) سالخورده. کهن. دیرساله. کنایه از معمر و کلان سال. دیرینه دور. دیرینه بود و دیرینه روز. (آنندراج). کهن سال. کهنه. قدیم : چو روز اسعد از این چرخ دیرسال فرورفت ز چرخ نالهٔ وا اسعداه زود برآمد.خاقانی. جهان پادشا چون شود دیرسال پرستنده را زو بگیرد ملال.نظامی. بفرمود آن آتش دیرسال بکشتند و کردند یکسر زگال.نظامی. - از دیرسال؛ از سالها پیش. از سالهای گذشته و دور. از سالهای بسیار: بدو گفت موبد که از پورزال سخن هست بسیار از دیرسال.فردوسی. - پردهٔ دیرسال؛ کنایه از آسمان. (برهان): ز نیرنگ این پردهٔ دیرسال خیالی شدم چون نبازم خیال.نظامی. - دیر سالها؛ سالهای بسیار. روزگارها: و آن حال تاریخی است چنانکه دیر سالها مدروس نگردد. (تاریخ بیهقی ص ۷۲). || (اِ مرکب) (پردهٔ...)، نام پرده ای است از پرده های موسیقی. (یادداشت مؤلف). (برهان): مغنی درین پردهٔ دیرسال نوایی برانگیز و با او بنال.نظامی.
کلمات همقافیه با «دیرسال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر