معنی دیدهور شدن
6 بازدید
[ دی دَ / دِ وَ شُ دَ ] (مص مرکب) واقف شدن. مطلع گشتن. بینا گشتن. اطلاع یافتن. اطلاع. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن) (المصادر) (تاج المصادر بیهقی). عثر. عثور. (تاج المصادر) (ترجمان القرآن) (دهار). التقاط؛ آگاه و دیده ور شدن به چیزی بی جستجو. (منتهی الارب). - دیده ور شدن بر کسی؛ اوفی علیه، اشرف علیه. (زمخشری): من چشم ازو چگونه توانم نگاهداشت کاول نظر بدیدن او دیده ور شدم.سعدی. پدرت مرد و با خبر نشدی مادرت رفت و دیده ور نشدی.اوحدی.
کلمات همقافیه با «دیدهور شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر