معنی دیداری
7 بازدید
(ص نسبی) منسوب به دیدار. رجوع به دیدار شود. || (ص لیاقت) درخور دیدن. سزاوار تماشا. ازدر دیدار. درخور رؤیت. شایستهٔ رویت. قابل دیدن. درخور نظاره. خوش نما. خوش منظر. نیکومنظر. منظرانی. منظری. وجیه. (یادداشت مؤلف): اجهر؛ مرد دیداری تمام خلقت. (منتهی الارب). جَهْوَری، جهیر؛ مردی دیداری. (مهذب الاسماء). طریر، منظری، منظرانی؛ مرد با منظر نیکو و دیداری. مرد دیداری. (یادداشت مؤلف): چون قوت این سلطان وین دولت و این همت وین مخبر کرداری وین منظر دیداری. منوچهری. || (ص نسبی) صاحب منظر: وستی پسر دیگر خوارزمشاه مردتر از هارون بود و دیداری تر. (تاریخ بیهقی). مردی دیداری و کافی است اما... بسته کار است. (تاریخ بیهقی). || مرئی. (التفهیم چ جلال همایی ص ۱۲۴). مشهود. آشکار. پیدا. نمودار: مردم ز راه علم شود مردم نه زین تن مصور دیداری. ناصرخسرو. همچو لعلم جگری پر خونست عکسش اینک ز رخم دیداری. کمال اسماعیل. || توری. تور. کلوته. شبکه. جامهٔ مشبک. جامه که اشیاء واقع در پشت آن را بعلت سوراخهای خرد که در آن است توان دید. (یادداشت مؤلف): آنچه زر نقد بود در کیس های حریر سرخ و سبز و سیمها در کیس های زرد دیداری. (تاریخ بیهقی). و سقلاطون و ملحم و دیبای رومی و ترکی و دیداری. (تاریخ بیهقی). || در اصطلاح بانک. چیزی که در هنگام دیدن باید انجام گیرد. - سند دیداری؛ سندی است که در هنگام دیدن باید پول آن پرداخته شود. (عندالرؤیة).
کلمات همقافیه با «دیداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر