معنی دکمه
146 بازدید
[ دُ مَ / مِ ] (اِ) تکمه. دگمه. (فرهنگ فارسی معین). گوی سینه و گوی گریبان و سردست و امثال آن. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). رجوع به تکمه و دگمه شود: فنک ز گوشهٔ میدان حبر روی نمود کمند و گرز وی از دکمه های ماده و نر. نظام قاری (دیوان ص ۱۸). ز دکمه های گریبان گلولهٔ تشویش به حرب موبنه انداخت چون تگرگ و مطر. نظام قاری (دیوان ص ۱۹). گریبان و اطلس بدرها و دکمه منور بسان سپهر از کواکب. نظام قاری (دیوان ص ۲۷). بود چکمه از دکمهٔ پا درازش به کف گرز و همچون گرازان مضارب. نظام قاری (دیوان ص ۲۸). || کنایه از هر چیز مدور. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی).
کلمات همقافیه با «دکمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر