معنی دک
13 بازدید
[ دَ ] (اِ) نصیب و تقدیر. (برهان). حصه و نصیب و بهره و تقدیر و قضا. (ناظم الاطباء). || گدائی. (برهان). فقر و گدائی. (ناظم الاطباء). دق. و رجوع به دق شود. || گدا. (برهان). گدا و مفلس. (ناظم الاطباء): بر سر خوان سخن لذت ز من خواه که نیست در ابای سخن هیچ سیه کاسهٔ دک. سیف اسفرنگی (از آنندراج). || (ص) محکم و مضبوط. (برهان). محکم و استوار و مضبوط و سخت. (ناظم الاطباء). محکم و پایدار: ز جنبش طرازیده معمار دوران اساس بناهای این بقعه را دک. اثیرالدین (از آنندراج). || صدمه و آسیب و دکه. (برهان). تصادم و ضرب. (ناظم الاطباء). کوبش. صدمه. آسیب. (از فرهنگ فارسی معین): زآن روز یاد کن که کند همچو خاک پست کوه تنت زبانهٔ آتش به ضرب دک. کمال غیاث (از آنندراج). || سر، که به عربی رأس خوانند. (برهان): کسی را که نامش نیاشا بود دک و دیم او را تماشا کنیم.طیان بمی (از فرهنگ فارسی معین). تَحلیق؛ بسیار ستردن دک. (دهار). - بددک وپوز؛ در تداول، بی اندام. با سر و شکلی بی اندام. بدقیافه. بددهن. - دک و پوز؛ در تداول، سر و پوز. دک و دهن. (از فرهنگ فارسی معین). هیئت. قیافه. سر و وضع (با لحن تحقیر و تمسخر). (فرهنگ لغات عامیانه). - دک و پوز کاری را نداشتن؛ عرضهٔ انجام دادن کاری را نداشتن. - دک و پوز کسی را له کردن؛ دک و دهن او را خرد کردن. - دک و دندان؛ در تداول، سر و دندان. - دک و دندان کسی را شکاندن؛ سر و دندان او را شکستن. - دک و دنده؛ جمالزاده در فرهنگ لغات عامیانه گوید: بالاتنه. قسمت از کمر به بالای بدن به استثنای اطراف عالیه و دو دست. بیشتر در مورد اصابت ضربه یا صدمه ای به این قسمت بدن این لفظ را بکار برند: دک و دنده اش را خرد کردم، دک و دنده ام ضربه خورده است و درد می کند -انتهی. اما محتمل هم هست که کلمه از توابع دنده باشد چنانکه رگ و روده و پک و پهلو و چک و چانه و جز آن. - دک و دَوران؛ سعه و رفاه حال. (یادداشت مرحوم دهخدا). - دک و دهان (دهن)؛ در تداول، سر و دهن. دک و پوز. (فرهنگ فارسی معین). دهان. لب و دندان و دهان. احیاناً دو فک، گویند: فلان کس بد دک و دهن است؛ یعنی لب و دهان و دندانهایی زشت دارد. (از فرهنگ لغات عامیانه). - دک و دهن کسی را خرد کردن؛ توی دهان وی زدن. (از فرهنگ لغات عامیانه). دهان وی را خرد کردن. - دک و دهن نداشتن؛ عرضه و لیاقت نداشتن. قدرت بیان نداشتن. (از فرهنگ عوام). - دک و دیم؛ سر و صورت، چه دک به معنی سر و دیم به معنی صورت و رو بود. (برهان). || سر آدمی که از کچلی موی نداشته باشد. (برهان). سر بی مو. (ناظم الاطباء). کسی که چهارضرب زده باشد یعنی ریش و سبیل و ابرو و مژه پاک بتراشد و آنرا دک و لک گفتندی. (از آنندراج). صورتی از دغ. دق. - دک و لک؛ دق و لق. خشک و خالی. (از برهان) (از آنندراج). - || صحرای بی علف. (برهان) (آنندراج). دغ. - || سر بی موی. (برهان) (آنندراج). دغ. و رجوع به دق و لق شود. || کوه و صحرایی که از سبزه و علف و بوته و خار و خلاشه خالی باشد. (برهان). کوه بی بر و بی سبزه، و صحرای بی گیاه. (ناظم الاطباء). دغ. رجوع به دغ شود: أرض قرعاء؛ زمینی دک. (مهذب الاسماء). || درختی که برگهای آن تمام ریخته باشند. || زمینی سخت که آنرا نتوان کندن. (برهان). زمین سخت که پی برنگیرد. (شرفنامهٔ منیری). || پی دیواری که چینه بر بالای آن گذارند. (برهان). پایه. بنیان : ور به یزدان اقتدا کرده ست سلطان، واجب است شاه والا برنهد، چون حق نکو کرده ست دک. انوری (از آنندراج).[ دَک ک ] (ع مص) کوفته کردن کسی را بیماری. (از منتهی الارب). خردمرد کردن. (المصادر زوزنی) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی). || بیمار گردیدن، و فعل آن مجهول بکار رود. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کوفتن و ویران کردن و هموار نمودن. (از منتهی الارب). کوبیدن و منهدم کردن و زدن و شکاندن دیوار را تا با زمین هم سطح گردد. (از اقرب الموارد). شکستن و کوفتن چیزی تا با زمین هموار شود. (دهار). ویران ساختن ساختمان و دیوار. با خاک یکسان کردن : {/B کَلاََّ إِذََا دُکَّتِ اَلْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا. ۱-۶۸۹:۲۱/}(قرآن ۸۹/۲۱)؛ نه چنین است چون کوفته شود زمین کوفتن کوفتنی. || همواری زمین در بلندی و پستی. (منتهی الارب). هموار نمودن پستی و بلندی زمین و پوشاندن حفره های آن را با خاک و هموار کردن آنرا. (از اقرب الموارد). || روفتن خاک و برابر و هموار کردن آنرا. (از منتهی الارب). انباشتن و هموار کردن خاک را. || ریختن و افشاندن خاک بر میت و مرده. (از اقرب الموارد). || انباشتن چاه را به خاک و پنهان کردن آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). برانباشتن چاه. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). || راندن و دفع. (از ذیل اقرب الموارد از تاج). دفع کردن. (فرهنگ فارسی معین). || بار کردن بر چهار پا بیش از توانایی او در حرکت. || ضعیف و ناتوان کردن تب کسی را. (از ذیل اقرب الموارد از تاج). || خسته کردن مرد کنیز خود را هنگام آرمیدن با وی بوسیلهٔ افکندن سنگینی خویش بر او. (از ذیل اقرب الموارد از تاج).[ دَک ک ] (ع ص) أرض دک؛ زمین کوفته و هموارکرده، و کذلک مکان دک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). زمین کوبیده و هموار. (فرهنگ فارسی معین). ج، دُکوک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): {/Bفَلَمََّا تَجَلََّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا، وَ خَرَّ مُوسی ََ صَعِقاً. ۲۷-۳۶۷:۱۴۳/}(قرآن ۷/۱۴۳)؛ و چون خدایش برای کوه تجلی کرد آنرا کوفته و ریزه ریزه قرار داد، و موسی بیهوش به روی درافتاد. || (ِا) ریگستان هموار. || توده. (منتهی الارب). ج، دِکاک. (منتهی الارب).[ دِ ] (اِ) لرزیدن، اعم از سرما یا از خوف یا به طلب چیزی. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). دیک: دک دک (دیک دیک) لرزیدن؛ سخت لرزیدن خاصه از سرما.[ دُک ک ] (ع ص) درشت و سطبر. (منتهی الارب). شدید و ضخیم. (اقرب الموارد). || (اِ) کوه نرم. (منتهی الارب). کوه پهن. (دهار). کوه ذلیل و کوتاه. (از اقرب الموارد). ج، دِکَکة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ دُک ک ] (ع ص) جِ أدکّ. (منتهی الارب). رجوع به ادک شود. || جِ دَکّاء. (اقرب الموارد). رجوع به دکاء شود.[ دُ ] (اِ) مخفف دوک، و آن آلتی است که نخ را بر آن تاب دهند. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی) و رجوع به دوک شود.[ دُ ] (فرانسوی، اِ) نوعی سگ با پوزهٔ پهن. (یادداشت مرحوم دهخدا). دگ. و رجوع به دگ شود.[ دَ ] (اِخ) دهی از دهستان الموت بخش معلم کلایهٔ شهرستان قزوین. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، بنشن، گردو و مختصر میوه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ دَ ] (اِخ) دهی از دهستان دلاور بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار. سکنه ۲۰۰ تن. آب آن از باران و محصول آن غلات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).[ دَ ] (اِخ) دهی از دهستان قصرقند شهرستان چاه بهار. سکنهٔ آن ۱۵۰ تن. آب آن از رودخانه و محصول آن خرما و لبنیات و برنج است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).[ دَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان باهوکلات بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «دک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دک» برای سرودن شعر