معنی دژم کردن
10 بازدید
[ دُ ژَ / دِ ژَ کَ دَ ] (مص مرکب) اندوهگین کردن. اندوهناک ساختن : دژمش کرد درم لاجرم به آخر کار ستوده نیست کسی کو سزای لاجرمست. ناصرخسرو. - دژم کردن بخت کسی؛ تیره کردن بخت او: مکن بخت فرزند خود را دژم ببینی دل خویش زین پس به غم.فردوسی. - دژم کردن چهره؛ درهم و خشم آلود کردن آن : دژم کرد شاه اندر آن کار چهر بفرمود تا رفت بوزرجمهر.فردوسی. بیامد به قلب سپه پیلسم دهان پر ز کین چهره کرده دژم.فردوسی. - || تیره کردن : گر ز پی غزو غز قصد خراسان کنی گرد سواران کند چهرهٔ گردون دژم.خاقانی. - دژم کردن دل؛ غمگین و افسرده کردن آن را: مدار ایچ تیمار با جان بهم به گیتی مکن جاودان دل دژم.فردوسی. ایزد او را برساناد به کام دل او دل ما شاد کناد و دل بدخواه دژم.فرخی. نیست مسعودسعد کار خرد دل ز کار جهان دژم کردن.مسعودسعد. - دژم کردن رخساره؛ پرچین کردن آن. درهم کشیدن آن از اندوه و غم : همی گفت رخساره کرده دژم ز کار سیاوش دلش پر ز غم.فردوسی. - دژم کردن روزگار بر خود؛ تیره و تباه کردن و بر خود تنگ گرفتن جهان : دو رخساره پر خون و دل سوکوار دژم کرده بر خویشتن روزگار.فردوسی. - دژم کردن روی؛ ترش و پرچین کردن روی از خشم : نبینی ز من یک سخن بیش و کم تو زین پس مکن روی بر من دژم.دقیقی. زبان آورش گفت و تو نیز هم چو خسرو مکن روی بر ما دژم.بوشکور. نشستند با روی کرده دژم زبانشان نجنبید بر بیش و کم.فردوسی. بدیدی مرا روی کردی دژم دمیدی بر آن آتش تیزدم.فردوسی. کمندی به فتراک بر شست خم خم اندرخم و روی کرده دژم.فردوسی. جهان چون من دژم کردم بر او روی سوی من کرد روی خویش خندان. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «دژم کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر