معنی دژم شدن
7 بازدید
[ دُ ژَ / دِ ژَ شُ دَ ] (مص مرکب) اندوهناک و افسرده و گرفته و اندوهگین شدن : چو گودرز آن سوک شهزاده دید دژم شد چو آن سرو آزاده دید.فردوسی. سپهبد ز گفتار او شد دژم همی زار بگریست با او بهم.فردوسی. شها دل مدارید چندین بغم که از غم شود جان خرم دژم.فردوسی. شب آمد دژم شد ز گفتار شاه خروش جرس خاست از بارگاه.فردوسی. دژم شد ز کار برادر شغاد نکرد آن سخن پیش کس نیز یاد.فردوسی. چو از باد بینم همی باد و نم ندانم که نرگس چرا شد دژم.فردوسی. دژم شد سپهدار و مهراج شاه گرستند یکسر سران سپاه.اسدی. دژم شد جهان پهلوان چون شنید بسی در سپه جست و نامد پدید.اسدی. بشد زآن دژم گرد لشکرپناه همانجا بشب خیمه زد با سپاه.اسدی. او را [ کودک را ] ... نگذارند که دژم شود و دژم روی شود تا تندرست بماند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - دژم شدن دل؛ مکدر و افسرده و رنجیده خاطر و بیمار شدن. آشفته شدن دل : ز پیشش برفتند هر سه بهم شده رخ پر از چین و دلها دژم.دقیقی. دل رای از آن موبدان شد دژم روان پر ز غم شد برو پر ز خم.فردوسی. قد من شد چو زلف دوست بخم دل من شد چو چشم دوست دژم. ادیب صابر (از آنندراج). || تیره و تاریک و آشفته شدن : فرازآمدند این دو لشکر بهم جهان شد ز پرخاشجویان دژم.فردوسی. چنین گفت با بخردان شهریار که بر ما شود زین دژم روزگار.فردوسی. - دژم شدن روز بر کسی؛ تیره شدن روزگار بر کسی : سوار و پیاده کشیدی بدم شده روز ازو بر دلیران دژم.فردوسی. - دژم شدن روی گیتی؛ تاریک شدن آن : چو از شب شدی روی گیتی دژم مرآن کوسها را زدندی بهم.اسدی. - دژم شدن زندگانی؛ آشفته و تیره شدن آن : برآشوبد ایران و توران بهم ز کینه شود زندگانی دژم.فردوسی. || زنگ گرفتن. زنگ زدن. تیره و تار شدن : سکندر نهاد آینه زیر نم همی بود تا شد سیاه و دژم.فردوسی. || بدخو و تند شدن. || خشمناک شدن : گر از شاه توران شدستی دژم بدیده درآوردی از درد نم.فردوسی. همانا که برزد یکی تیز دم شهنشاه از آن دم زدن شد دژم.فردوسی. بگفتند وی را همه بیش و کم سپهبد شد از کار ایشان دژم.فردوسی. مردم از زیرکان دژم نشود مهر کز عقل بود کم نشود.خواجو. || بی آب و گیاه شدن. بی سکنه و بی مردم گشتن. توحش. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (دهار). استیحاش. (المصادر زوزنی). تأبد. (تاج المصادر بیهقی): ایحاش؛ دژم شدن جای. استیحاش؛ دژم و ناخوش شدن. (دهار).
کلمات همقافیه با «دژم شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر