معنی دوکان
6 بازدید
(اِ) دکان. (یادداشت مؤلف). حانوت. دکان. (دهار) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). به واو محض غلط است، صحیح دُکّاََن معرب دکان به تخفیف است. (آنندراج): چون نگاه کردند دوکان وی نسوخته بود و از چهار سوی آن دوکانها همه سوخته بودند... حبیب راعی به دوکان من برگذشت. (کشف المحجوب هجوبری). و خانه و دوکان را بدرود کردم. (انیس الطالبین ص ۱۳۴). نزدیک دوکان نان فروش رفتم. (انیس الطالبین ص ۲۲۰). در بازار بر دوکان یکی از درویشان ایشان نشسته بود. (انیس الطالبین ص ۱۰۳). هرکجا دوکانی بود می گفتم که بنده ای از بندگان خاص حق را ترنگبین می باید. (انیس الطالبین ص ۸۸). - امثال: کدام ابله بود احمق تر از آنک بر زبر استاد دوکان گیرد. (کیمیای سعادت از امثال و حکم). - دوکان چیدن؛ بستن دکان. (ناظم الاطباء). - دوکان می فروشی؛ میکده و جایی که در آن شراب می فروشند. (ناظم الاطباء). || مهتابی. ایوان. (یادداشت مؤلف). دکان. سکو. مصطبه. (دهار). طلل؛ دوکان مانندی از سرای که بر آن نشینند. مصطبه؛ دوکان مانندی که برای نشستن سازند. (منتهی الارب): یک سال که در آنجا رفتم [ به عبدالاعلی ] دهلیز و درگاه و دوکانها همه دیگر بود این پادشاه [ مسعود ] فرمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۴۳). بونصر را بر آن دوکان میان درختان محفوری افکندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۵). بر کران چمن باغ دو کانی بود و بدانجا بنشستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۵). و رجوع به دکان شود.
کلمات همقافیه با «دوکان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر