معنی دولتمند
4 بازدید
[ دَ / دُو لَ مَ ] (ص مرکب) بختیار و سعادتمند. (ناظم الاطباء). دولت خدا و دولتی و دولت اندیش. (آنندراج). بختور. بختیار. سعید. سعادتمند. مقبل. خوشبخت. حظی. بختمند. (یادداشت مؤلف): هم حشمت و کبر و هم حشم دار هم دولتمند و هم درم دار.نظامی. که سعدی هرچه گوید پند باشد حریص پند دولتمند باشد.سعدی. هر که با اهل خود وفا نکند نشود دوست روی و دولتمند.سعدی. باز بلند پرواز ایزد متعال بر دست اقتدار هیچ دولتمندی کامکار بسان وجود فایض الجودش ننشسته. (حبیب السیر چ تهران ج ۳ ص ۳۲۲). || توانگر و مالدار و غنی و مرد مالدار. (ناظم الاطباء). در تداول عوام فارسی زبانان متمول. دارا. ثروتمند. صاحب ثروت بسیار. (یادداشت مؤلف). || سبب و باعث. || اثر. (ناظم الاطباء). اما این دو معنی اخیر جای دیگر دیده نشد.
کلمات همقافیه با «دولتمند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مند» برای سرودن شعر