معنی دولاب

معنی دولاب

7 بازدید
[ دَ / دو ] (معرب، اِ) (مأخوذ از فارسی دول +آب) چرخ چاه که در آن کوزه ها بسته آب کشند. (از آنندراج) (از غیاث). ج، دوالیب. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). دلو آب یا دول آب و فارسی است. (جوهری از سیوطی در المزهر). قسمی چرخ آبیاری. (مفاتیح). و رجوع به مادهٔ بعد شود.
(اِ مرکب) چرخی که با آن جهت آبیاری کردن زراعت از چاه آب کشند. خربلة. چرخاب. (ناظم الاطباء). دلوآب. (شرفنامهٔ منیری). عجله. چرخ. بکره. چرخ آب کشی. چرخ چاه. (یادداشت مؤلف). چرخ آب. (لغت محلی شوشتر). منجنین. منجنون. جنجون. منجور. عِجلَة. عَجَلَة. دالیة. ناعورة. ساقیة. سانیة. (منتهی الارب): و بیشتر آبشان از چاهها و دولابهاست. (حدود العالم). دو پیکر باز چون دو یار در خواب به یکدیگر بپیچیده چو دولاب. (ویس و رامین). نیست جز دولاب گردون چون به گشتنهای خویش آب ریزد بر زمین تا می بروید زو شجر. ناصرخسرو. هر زمان برکشد به بانگ بلند زین سیه چاه ژرف این دولاب.ناصرخسرو. همیشه تا شود اندر سه وقت هر سالی فلک به گشت رحا و حمایل دولاب. مسعودسعد. همیشه تا فلک آبگون همی گردد گهی بسان رحا گه حمایل و دولاب. مسعودسعد. ز چرخ گردان دولاب وار آب روان بگاه و بیگه آری چنین بود دولاب. مسعودسعد. فلک به دوران گه آسیا و گه دولاب زمین ز گردون گه کهربا و گه مینا. مسعودسعد. به خوان دهر چون دولاب یابی کاسه ها شسته که بر دولاب گردون هست کارش کاسه گردانی. خاقانی. از دادهٔ دهر است همه زادهٔ سلوت از بخشش چاه است همه ریزش دولاب. خاقانی. دل خاقانی دولاب روان را ماند که ز یک سو بستاند به دگر سو بدهد. خاقانی. بر کنار دو جوی دیدهٔ من بانگ دولاب آسمان بشنو.خاقانی. چو دولاب کو شربت تر دهد از این سر ستاند بدان سر دهد.نظامی. چند بینی گردش دولاب را سر برون کن هم ببین میراب را.مولوی. باش چون دولاب نالان چشم تر تا ز صحن جانت بر روید خضر.مولوی. چو شوریدگان می پرستی کنند به آواز دولاب مستی کنند. سعدی (بوستان). به چرخ اندر آیند دولاب وار چو دولاب بر خود بگریند زار. سعدی (بوستان). - اشتر دولاب؛ شتری که گرداندن دولاب چرخ بعهده دارد: بسان اشتر دولاب گشته سرگردان نه از نهایت کار آگه و نه از آغاز. ظهیر فاریابی. - به دولاب گردیدن؛ دولاب گردانی. به مال دیگران بازی کردن از بی دستگاهی. گویند مدار فلانی به دولاب می گردد. و همچنین دکان فلانی به دولاب می گردد. (از آنندراج): خانه آباد به معماری سیلاب کند تاجری را که به دولاب دکان می گردد. صائب. - دولاب به بازاری؛ کنایه از جمعیت مردم که هرچند کس با هم به کنجی در هم بر هم حرف زنند. (لغت محلی شوشتر). - || مجالس بی نظم و نسق و مجلس زنان را نیز گویند. (لغت محلی شوشتر). - دولاب وار؛ مانند دولاب گردان. چون چرخ آبکشی : ز چرخ گردان دولاب وار آب روان بگاه و بیگه آری چنین بود دولاب. مسعودسعد. به چرخ اندر آیند دولاب وار چو دولاب بر خود بگریند زار. سعدی (بوستان). و رجوع به مادهٔ دولاب گردانی شود. || چرخ. || آنچه در سیر و دور باشد. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (برهان) (انجمن آرا). || چرخی که جولاهکان بکار می برند. (لغت محلی شوشتر). || کنایه از آسمان است. (یادداشت مؤلف): کار من گفتار خوب و رای و علم و طاعت است کار این دولاب گشتن گاه زیر و گه زبر. ناصرخسرو. به چشم سر یکی بنگر سحرگاه بر این دولاب بی دیوار و بی لاد. ناصرخسرو. ای شهنشاه خسروی که شده ست زیر امر تو گردش دولاب.مسعودسعد. - بر شده دولاب؛ کنایه است از آسمان : ای سروبن از گشتن این بر شده دولاب خیمده و بی پاو چو فرسوده دوالی. ناصرخسرو. - دولاب پیروزه؛ کنایه از آسمان و فلک است : کسی کز راز این دولاب پیروزه خبر دارد به خواب وخور چو خر عمر عزیز خویش نگذارد. ناصرخسرو. و رجوع به ترکیب دولاب مینا شود. - دولاب کبود؛ کنایه است از آسمان. (یادداشت مؤلف): وین بلند و بیقرار و صعب دولاب کبود گرد این گوی سیه تا کی همی خواهد دوید. ناصرخسرو. و رجوع به ترکیب دولاب مینا شود. - دولاب مینا؛ کنایه از آسمان است. (برهان) (آنندراج). کنایه از فلک باشد. و آن را دیر مینا نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج): آن آتشین کاسه نگر دولاب مینا داشته از آب کوثر کاسه بر و آهنگ دریا داشته. خاقانی. - گردنده دولاب؛ کنایه از آسمان و چرخ است : شه از نیرنگ این گردنده دولاب عجب درماند و عاجز شد درین باب. نظامی. || مخزن و گنجینهٔ کوچک. (ناظم الاطباء) (برهان). قفسه. اشکاف. گنجه. کمد. قفصه. دولابچه. اشکاب. (یادداشت مؤلف). مخزن و گنجینهٔ کوچک را نیز دولاب و دولابچه گویند. (آنندراج) (انجمن آرا). || نام در کوچک که به باغی دیگر روند. (آنندراج) (انجمن آرا): رفت رزبان چو رود تیر به پرتاب همی تیز رانده به شتاب از ره دولاب همی. منوچهری. || یک نوع منجنیق که در صومعه ها و بیمارستانها جهت حمل لوازم به درون نصب می کنند. (ناظم الاطباء). || مجموع بنا و جای آسیا و آسیا. (یادداشت مؤلف). || طبل و دهل. || خندق. || مرض دیابیطوس. (ناظم الاطباء). دیابیطس. زلق کلیه. دولابیه. مرض قند. بیماری قند. زلق الکلیة. دواره. ذیابیطس. (یادداشت مؤلف). و رجوع به دیابیطس شود. || عمارت پیچ و خم دار. || سلوک سخت. || نیرنگ و شعبده و فریب و تزویر. (ناظم الاطباء). نیرنگ. تزویر. (یادداشت مؤلف). || پریشانحالی که از یکی قرض گرفتن و به دیگر قرض خواه دادن باشد. (از غیاث). || سودا و معامله و داد و ستد به افراط را نیز گفته اند و منسوب به آن را دولایی گویند. (برهان). رجوع به دولابی و دولاب باز شود.
(اِخ) قریه ای از قریه های ری در مشرق تهران. (ناظم الاطباء). از اعمال ری که امروز نیز به همین نام معروف است و در آنجا تره و سبزی کارند. (یادداشت مؤلف). حالیه اراضی آن جزء شهر تهران شده است.
(اِخ) دهی است از دهستان خدابنده لو بخش قیدار شهرستان زنجان در ۲۰هزارگزی جنوب قیدار و ۴هزارگزی راه مالروی عمومی با ۱۰۰تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
(اِخ) دهی است از دهستان ژاوه رود بخش کامیاران شهرستان سنندج در ۴۵هزارگزی باختر کامیاران و ۲هزارگزی جنوب رودخانهٔ گاورود با ۸۳۰ تن سکنه. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
(اِخ) دهی است از بخش قشم شهرستان بندرعباس در ۱۰۰هزارگزی باختر قشم سر راه مالرو باسعید به قشم با ۴۱۰ تن سکنه. آب آن از چاه و باران و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
(اِخ) دهی است از بخش قلعه زراس شهرستان اهواز در ۱۲هزارگزی شمال قلعه زراس کنار راه مال رو باباروزبهان به پیرعباس با ۱۵۵ تن سکنه. آب آن از چاه و قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
(اِخ) دهی است از دهستان ندوشن بخش خضرآباد شهرستان یزد در ۱۵هزارگزی جنوب خضرآباد و ۲هزارگزی راه ندوشن با ۱۸۵ تن سکنه. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).
(اِخ) نام یکی از شهرهای قدیم گیلان. (یادداشت مؤلف). مقدسی دولاب را شهر مهم جیلان معرفی کرده گوید شهری است پاکیزه، ابنیهٔ آن از گچ و سنگ است. بازاری نیکو و مسجدی در وسط بازار دارد. ابوالفداء گوید دولاب همان کسکر است. مقدسی در تنها کتاب مسالکی که از این ایالت به دست ما رسیده می گوید دولاب در چهار منزلی بیلمان است که به گفتهٔ ابوالفداء شهری کوچک مانند یک قریه بوده و ظاهراً یکی از نقاط مهم ولایت طالش بوده است. (سرزمینهای خلافت شرقی ص ۱۸۷).

کلمات هم‌قافیه با «دولاب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید