معنی دوستروی
5 بازدید
(ص مرکب) محبوب و مطبوع. (ناظم الاطباء). دوستدار. دوست. مهربان. مقابل دشمن روی : در حلق جان ز بس که فکندم طناب تن شد جان دوست روی چو تن نیز دشمنم. سیدحسن غزنوی. || آن که رویی چون روی دوست دارد به مهربانی و لطف : دلبر سست مهر سخت جفا صاحب دوست روی دشمن خوی.سعدی. || شادمان و مسرور. (ناظم الاطباء). - دوست روی شدن؛ شادمان و مسرور شدن. خوشبخت گردیدن : هر که با اهل خود وفا نکند نشود دوست روی و دولتمند. سعدی (گلستان). کس به تکلف نشود دوست روی تا به طبیعت نشود دوست خوی. امیرخسرو (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «دوستروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر