معنی دوستداری
6 بازدید
(حامص مرکب) محبت و مودت و دوستی و مهربانی. (ناظم الاطباء). ولاء. ولاءة. (منتهی الارب). حب. ود. محبت. (یادداشت مؤلف): و از همهٔ ملوک اطراف بزرگتر است به پادشایی و... دوستداری دانش. (حدود العالم). بدان دوستداری و آن راستی چرا جست جانش ره کاستی.فردوسی. به خنده به شیرین چنین گفت شاه کز این زن جز از دوستداری مخواه. فردوسی. بنمای دوستداری بفزای خواستاری زیرا که خواستاری باشد ز دوستداری. منوچهری. بدین سختی چه باید مهرکاری بدین سختی چه باید دوستداری. (ویس و رامین). وفا کردند و از بندگی و دوستداری هیچ باقی نماندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰). گفت: حاجب آن کرد که از خیر و دوستداری وی چشم داشتم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۶). در روزگار پدرم رنجها بسیار کشیدی در هوا و دوستداری ما. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۶). ما را تو به هر صفت که داری دل کم نکند ز دوستداری. (از سندبادنامه ص ۹۱). چنین آید ز یاران شرط یاری همین باشد نشان دوستداری.نظامی. ز گنج افشانی و گوهرنثاری به جای آورد رسم دوستداری.نظامی. آن یار که عهد دوستداری بشکست می رفت و منش گرفته دامن در دست. سعدی. زد نعره که این نه دوستداری است آزردن دوستان نه یاری است. امیرخسرو (از امثال و حکم). رجوع به دوستدار و دوست داشتن شود. - دوستداری کردن؛ محبت و مهربانی نمودن : که تا تو همی دوستداری کنی به هر کار و هر جای یاری کنی.فردوسی.
کلمات همقافیه با «دوستداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر