معنی دوساندن
6 بازدید
[ دَ ] (مص) دوسانیدن. چسباندن. چسبانیدن. چفسانیدن : به ارزیز بندند و دوسانند آن ارزیز را کفشیر گویند. (از لغت فرس اسدی). به روغن یا سمین بسرشند و برکاغذ طلی کنند و برآن موضع دوسانند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). صاحب دست یازید و از درخت سیبی بازکرد، گفت: این نه فعل من است؟ ابواسحاق گفت: اگر فعل تست باز همانجا دوسان. صاحب خاموش شد. (تاریخ طبرستان). - بردوساندن؛ چسباندن: و احولی کودکان را که حادث باشد... بر دنبالهٔ چشم او چیزی سرخ بردوسانند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «دوساندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر