معنی دور گردیدن
7 بازدید
[ گَ دی دَ ] (مص مرکب) دور شدن. دور گشتن. (یادداشت مؤلف). عران. انزیاح. زیوح. زیح. قصأ. قصاء. میط. میطان. طحو. نزح. نزوح. طلق. تنفل. اغراب؛ دور گردیدن از دیار خویش. شطورة. شطور. شطارة؛ دورگردیدن از مردمان به رغم ایشان. (منتهی الارب): که از فر و اورنگ او در جهان بدی دور گشت آشکار ونهان.فردوسی. چو از سروبن دورگشت آفتاب سر شهریار اندر آمد بخواب.فردوسی. رجوع به دور شدن شود.
کلمات همقافیه با «دور گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر