معنی دوردور
6 بازدید
[ رِ / رْ ] (ص مرکب، ق مرکب) سخت دور. بسیار دور. (یادداشت مؤلف): تو قیاس از خویش می گیری ولیک دوردور افتاده ای بنگر تو نیک.مولوی. غرب؛ دوردور شدن. (منتهی الارب). - دوردور راه رفتن؛ دورادور رفتن. کنایه است از خود را کنار و بیگانه داشتن. (لغت محلی شوشتر).[ دَ / دُو دَ / دُو ] (اِ) بختیاری و بهره مندی و فیروزمندی و نیکبختی و کامیابی. (ناظم الاطباء). || گردش و چرخش : حکم تو به رقص رقص خورشید انگیخته سایه های جانور صنع تو به دوردور گردون آمیخته رنگهای دلبر.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «دوردور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر