معنی دود کردن
9 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) پدید آوردن دود. (ناظم الاطباء). تولید دود. دود برانگیختن. (یادداشت مؤلف). اکباء. (منتهی الارب). ادخان. (تاج المصادر بیهقی). دخن. (دهار). تدخین. (المصادر زوزنی). عثن (تاج المصادر بیهقی). || سوختن. در آتش ریختن و دود از آن برآوردن. سوزانیدن: اسپند دود کردن؛ ریختن اسپند در آتش تا بوی برآورد. (یادداشت مؤلف): غلامی را گیاهی داد و فرمود که امشب در شبستانش کن این دود. سعدی. || بخور دادن. (ناظم الاطباء). || روشن کردن و کشیدن سیگار و دیگر دخانیات. || ظاهر و آشکار نمودن. (ناظم الاطباء). ظهور کردن. (غیاث) (آنندراج). || دود را بیرون دادن. دود دادن. بلند شدن. دود فراوان از هیزم و جز آن بر اثر تری و خوب نسوختن: این هیزم تر است دود می کند. (از یادداشت مؤلف): از کلاه نمدی دود کند آتش عشق این نه عودی است که در مجمر افسر سوزد. ؟ (از آنندراج). شد عمرها که گرم تغافل گذشته ای من سوختم همان نگهم دود می کند. قاسم مشهدی (از آنندراج). || راه انداختن کشتی بخار. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دود کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر