معنی دودله
9 بازدید
[ دُ / دِ لَ / لِ ] (اِ مرکب) دودانه. (جهانگیری) (از برهان). دودداله. دوداله. بازی الک دولک و پله چوب. (از ناظم الاطباء). قله. مقلاة. الک دولک. الک جنبش. کال چنبه. جفته. پله چوب. قلا و مقلا. (یادداشت مؤلف). رجوع به الک دولک شود.[ دُ دِ لَ / لِ ] (ص نسبی) متردد و مشکوک و بی ثبات و کسی که در کارها همیشه شک می آورد و هرگز از روی یقین کاری نمی کند. (ناظم الاطباء). کنایه است از متردد. به عکس یکدله. (انجمن آرا). دودل. مردد. مذبذب. مریب. مرتاب. شاک. مضطرب. باتردد. باتردید. (یادداشت مؤلف). متردد. (غیاث). تداول، دودله و مضطرب شدن: عِزهَل. عَزهَل؛ مرد دودله و مضطرب. (منتهی الارب). مشترک؛ مرد دودله. (منتهی الارب). - دودله شدگی؛ تردید و بی ثباتی و بی قراری و نامعینی و ناپایداری. (ناظم الاطباء). - دودله شدن؛ دودل شدن. متردد گردیدن. مردد شدن. به شک افتادن. به تردید گرفتار شدن. مضطرب شدن. تلجلج. (یادداشت مؤلف). تعمه. تردد. تصفق. عمه. عموه. عمهان. عموهة. عموهیة. تعامه. تعلعل. تکرر: تمرغ؛ دودله شدن در کاری. تهته؛ دودله شدن در باطل. (منتهی الارب). || کسی که هر لحظه دارای کیش و اعتقادی است. (ناظم الاطباء). || منافق. (غیاث): رجل مذبذب؛ مرد دودله. (منتهی الارب). || بی خیال و بی فکر. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دودله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر