معنی دودستی

معنی دودستی

34 بازدید
[ دُ دَ ] (اِ مرکب) نوعی از کوزه و سبو. (ناظم الاطباء) (از لغت فرس اسدی). سبوی سرفراخ. (صحاح الفرس). غولین. (از لغت فرس اسدی ذیل مادهٔ غولین): عشقش به دودستی آب می داد وز کورهٔ عشق تاب می داد.نظامی. || دودسته. بازه. چوبدستی. (یادداشت مؤلف): از گراز و تش و انگشتهٔ بهمان و فلان تا تبرزین و دودستی و رکاب و کمری. کسایی. || دو دست بر پشت شخصی زدن تا بتعجیل آن را ببرند. (از لغت فرس اسدی) (ناظم الاطباء). || (ق مرکب) دودسته. با دو دست. به وسیلهٔ دو دست : عنان یک رکابی برانگیختند دودستی به تیغ اندرآویختند.نظامی. - دودستی تقدیم کردن یا دادن یا واگذار کردن چیزی؛ بوسیلهٔ دو دست یا در دو دست نهاده دادن او را. نشان دادن رضای خاطر را از روی صمیمیت و بدون تکلف: کتاب را دودستی تقدیم استاد کردم. شاه سلطان حسین دودستی سلطنت را به محمود افغان واگذاشت. - دودستی درآویختن؛ دو دست در چیزی زدن استواری را: گو شانه زبان بازکش و باد صبا پای کآن زلف به آن روی درآویخت دودستی. واله هروی (از آنندراج). || (اِ مرکب) کنایه است از نهایت بی تکلفی و بی حجابی بکار بردن. (از آنندراج). بدون تعارف و تکلف و از روی صمیمیت کاری را کردن. || تیغی که درازی آن دو دست باشد. (ناظم الاطباء) (از لغت فرس اسدی). شمشیر لبه پهن : تیغ و دودستی زند برعدوان خدای همچو پیمبر ز دست بر در بیت الحرام. منوچهری. - دودستی زدن شمشیر و تیغ و جز آن؛ دو دسته زدن. با دو دست قبضهٔ شمشیر را گرفتن و زدن. با دو دست شمشیر داشتن و بکار بردن. (از آنندراج): دگر آنکه ناسیری آید به جنگ دودستی زند تیغ بر بوی رنگ.نظامی. به قول دگر آنکه بر جای جم دودستی زدی تیغ چون صبحدم.نظامی. عنان یک رکابی زیر می زد دودستی با فلک شمشیر می زد.نظامی. رجوع به دودسته شود. - زخم دودستی؛ زخم و ضربت سخت : برون لاف مرهم پرستی زند درون زخمهای دودستی زند.نظامی. - شمشیر دودستی؛ شمشیری که پهنای آن به اندازهٔ دو دست باشد: اگر از سندان بر جوشن بر غیبه بود بپریشند به شمشیر دودستی و تبر.فرخی. هرکآرد با تو خودپرستی شمشیر ادب خورد دودستی .نظامی. دودستی ندیدند شمشیر کس همان ناچخ و نیزه از پیش و پس.نظامی. || (ص نسبی، اِ مرکب) دارای دودست. آنکه دو دست دارد چنانکه دو پا. آدمی : این همه دستان عشقش می زنم وآن دودستی فارغ از دستان من.سعدی. || (ق مرکب) مجدانه. مصرانه. به تأکید. به اصرار. به طور جدی. شدیداً. کاملاً سخت. با نهایت قوت و نیرو و شدت. به شدت. شدید. (از یادداشت مؤلف). جهاد و مصاف قوی. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «دودستی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید