معنی دوتاه کردن
7 بازدید
[ دُ کَ دَ ] (مص مرکب) خم کردن. (ناظم الاطباء). دوتا کردن. دوتو کردن. دولا کردن. خمانیدن. (از یادداشت مؤلف). تلوی. (منتهی الارب): و از وی تیغ خیزد که اوی را دوتاه توان کردن و چون دست بازداری به جای خود بازآید. (حدود العالم). - پشت دوتاه راست کردن؛ قد خمیده را راست و آخته نمودن : کهان به جودش پشت دوتاه راست کنند مهان به خدمت او پشتها کنند دوتاه.فرخی. - پشت دوتاه کردن؛ خم کردن پشت : پیش تختت بود چو سرو بپای تا کند چون بنفشه پشت دوتاه.انوری. - دوتاه کردن زلف؛ خم دادن آن. دو رشته ساختن آن : نبید نی به کف و هر دو رخ به رنگ نبید دوتاه نی به دل و هر دو زلف کرده دوتاه. فرخی. || خم کردن قامت احترام کسی را. سر فرودآوردن و تعظیم کردن : زهی شهی که همه ساله در پرستش تو همی کنند شهان بزرگ پشت دوتاه.فرخی. من که معروف شده ستم به پرستیدن او به پرستیدن هرکس نکنم پشت دوتاه. فرخی. - قامت یا قد یا بالا دوتاه کردن؛ خم شدن. خمیدن. خم کردن قد و بالا: قامت دوتاه کردی یکتا شو و مباش همتای دیو تا نروی در جهان دوتاه.سوزنی. || خم کردن پشت احترام و تعظیم بزرگی را. خم شدن از بهر تفخیم و بزرگداشت امیر یا پادشاه و بزرگی. تعظیم کردن. (از یادداشت مؤلف): چو او را ببینید بر تخت و گاه کنید آن زمان خویشتن را دوتاه.دقیقی. رجوع به دوتا کردن شود. || دولا کردن. مضاعف کردن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دوتاه کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر