معنی دوبهره
6 بازدید
[ دُ بَ رَ / رِ ] (ص مرکب) دوبهر. نه دراز و نه کوتاه. (یادداشت مؤلف). میانه : بعد از متقی خلیفه المستکفی باللََّه... بود... دوبهره، نیکوقامت نه فربه نه لاغر. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). بعد از رضی خلیفه برادر وی بود... مردی دوبهره سرخ موی و محاسن نیکو و به پدر خویش مانست. (ترجمهٔ تاریخ طبری). مکتفی مردی بود دوبهره نیکوروی و سیاه موی و نیکومحاسن و فراخ چشم و نیکوسیاست و بخیل بود. (ترجمهٔ تاریخ طبری). بعد از معتصم خلیفه پسر وی بود... مردی بود دوبهره سفید و فربه... (ترجمهٔ تاریخ طبری). مردی بود [ مقتدر پسر معتضد ] دوبهره نیکوروی بلندبینی پهن دوش... (ترجمه تاریخ طبری). || (اِ مرکب) دوبهر. دوثلث. چنانکه یک بهره یک ثلث و سه بهره سه ربع و همچنین... (یادداشت مؤلف): ز گودرزیان مهتر و بهترست به ایران سپه بر دوبهره سرست.فردوسی. ز لشکر هر آن کس که بد جنگ ساز دوبهره نیامد به خرگاه باز.فردوسی. سپر بر سر و تیغ هندی به مشت از آن نامداران دوبهره بکشت.فردوسی. به شمشیر از ایشان دوبهره بکشت چو چوپان چنان دید بنمود پشت.فردوسی. به فرجام هیتال برگشته شد دوبهره مگر خسته و کشته شد.فردوسی. ز لشکر دوبهره شده تیره چشم سر نامداران از او پر ز خشم.فردوسی. ارتباع؛ دوبهره شدن مرد. (المصادر زوزنی). دوبهره شدن مردم. (تاج المصادر بیهقی). || (ص مرکب) چهارزانو. (یادداشت مؤلف). - دوبهره شدن؛ چهار زانو یعنی مربع نشستن. (یادداشت مؤلف). || در اصطلاح دوزندگی، لباس پائیزه و لباس بهاره. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «دوبهره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر