معنی دوالی

معنی دوالی

7 بازدید
[ دَ ] (ع اِ) (اصطلاح پزشکی) علتی و مرضی است. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری). مرضی که بیشتر پیکان و پیاده روان و کسانی را که بیشتر به پای ایستند افتد. (از ذخیرهٔ خوارزمشاهی). مرضی که در آن وریدهای ساق و قدم فراخ گردد. واریس. (از یادداشت مؤلف). بیماریی باشد که بیمار را در ساق عروق سخت و پیچنده و سبزرنگ پیدا آید. (از منتهی الارب) (یادداشت مؤلف). عبارت است از اتساع رگهای ساق پا و قدم که بر اثر ریزش و نزول خون سوداوی یا خون غلیظ یا بلغم لزج بدان رگها عارض می شود و گاه این بیماری در صفن حادث شود آنگاه آن را به نام دوالی صفن خوانند و آن رگهایی باشد سبزرنگ و مانع حرکت گردد. (از کشاف اصطلاحات الفنون) (از بحر الجواهر). رجوع به کتاب ثالث قانون ابن سینا ص ۳۱۲ شود.
[ دَ ] (اِ) دوالک. دواله. به معنی دواله هم هست که دوای خوشبوی باشد، گویند مانند عشقه بر درخت پیچد. (برهان). رجوع به دوالک و دواله شود.
[ دَ ] (ص نسبی) منسوب به دوال. آنچه از دوال باشد. دوالین. || آنکه با دوال کار دارد. || حیله گر. مکار. || شعبده باز. (از برهان).
[ دَ ی ی ] (ع اِ) دالیة. (یادداشت مؤلف). رجوع به دالیة شود. || نوعی از انگور طائف. (منتهی الارب). || قسمی انگور سیاه که به سرخی زند. (یادداشت مؤلف).
[ دِ ] (هندی، اِ) به هندی یکی از اعیاد بزرگ بت پرستان بود که در آن شب بر خانه ها و پشت بامها چراغ افروزند و جشن کنند و شب را تمام با هم قمار بازند و اگر کسی از مال و اسباب عاری شود بر زن و فرزندان خود بازد و از این هم که گذشت بر اعضای خویشتن بازی کند و هر عضوی را که باخت به خنجر برد و به حریف اندازد و جای بریده را در دیگ روغنی که از آتش جوش می زند فروبرد و باز بازی کند. (لغت محلی شوشتر). جشنی است مر هندوان را که شب آن روز جشن کنند. (آنندراج): از باده چراغ کرد روشن چشم تو چو هندوی دوالی. تأثیر (از آنندراج). زلفت ز نقد دلها انداخت گنج و افروخت از عارضت چراغی چون هندوی دوالی. وحید گیلانی. || مردم ورشکسته را نیز گویند و این کلمه را دیوالی هم تلفظ کنند. (لغت محلی شوشتر).
[ دَ ] (اِخ) نام مردی است که والی بخارا بود و سکندر نوشابه حاکم بردع را به حبالهٔ او درآورد و ملک بردع بدو داد. (فرهنگ جهانگیری) (از برهان): دوالی سپهدار ابخاز بوم چو دانست کآمد شهنشاه روم.نظامی. دوالی کمر بر وفا کرد چست دل روشن از کینهٔ شاه شست.نظامی. دوالی که سالار ابخاز بود به نیرو شه گردن افراز بود.نظامی. دوالی بنام آن سوار دلیر برآرد دوال از تن تند شیر.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «دوالی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید