معنی دهگان
8 بازدید
[ دِ ] (ص نسبی، اِ مرکب) منسوب به ده (مرکب از ده به معنی قریه و گان پسوند نسبت و دهقان معرب آن است). (یادداشت مؤلف). دهقان و فلاح. زراعت کننده و مزارع. (از ناظم الاطباء). مزارع را گویند و معرب آن دهقان باشد. (فرهنگ جهانگیری) (از برهان) (از آنندراج). || زمین دار. (ناظم الاطباء). || محاسب و دهبان یعنی بزرگ ده که آن را دهدار نیز گویند. (از آنندراج): بیکلیلغ دهی است بزرگ و به زبان سغدی این ده را سمکنا خوانند و دهگان او را ینالبرکین خوانند و با او سه هزار مرد بنشیند. (حدود العالم). || بر عموم خلق فارس و عجم ایران که سابقاً بوده اند اطلاق می شود. (آنندراج). || مردم تاریخی. || تاریخ دان. (ناظم الاطباء) (برهان). مورخ. (از آنندراج). || قریه و ده و روستا. (ناظم الاطباء). و رجوع به دهقان شود.[ دَ ] (ص نسبی) منسوب به ده (مرکب از ده عددی و گان پسوند نسبت). اعشار؛ (یادداشت مؤلف). معشر. عشار. (منتهی الارب). || ده تا ده تا. ده نفر ده نفر. ده فرد با هم : لشکر از جهت خان و مال دهگان و بیستگان در گریختن آمدند. (راحةالصدور راوندی). و دهگان و پنجگان را همی درخواندندی. [ به خانهٔ خواب ذوالاعواد ] و همی کشتند. (مجمل التواریخ والقصص). - دهگان دهگان؛ ده ده. عشارعشار. (یادداشت مؤلف). - طبقهٔ دهگان؛ مقابل طبقهٔ یکان و صدگان.
کلمات همقافیه با «دهگان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر