معنی دهلیز

معنی دهلیز

40 بازدید
[ دِ ] (اِ) به کسر دروازه و اندرون سرا و به فتح معرب است و دهالیز بر آن جمع بسته اند. (انجمن آرا). بالان. دالان. معرب دالیز. فاصلهٔ میان در و خانه. دالیج. دلیج. (یادداشت مؤلف). دالان و محل میانهٔ دو در و یا محلی که میان در خارجی خانه باشد و شیخانه نیز گویند. (ناظم الاطباء): خروشیدن زنگ و هندی درای برآمد ز دهلیز پرده سرای.فردوسی. پیاده به دهلیز کاخ اندرون همی رفت بهرام بی رهنمون.فردوسی. بیامد چنین تا به درگه رسید ز دهلیز چون روی خاقان بدید.فردوسی. امیر مثال داده بود و خط بر آن کشیده تا دهلیز و میدانها و جز آن... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۸). چون به دهلیز در سرای افشین رسیدم حجاب و مرتبه داران وی جمله پیش آمدند... من قوم خویش را مثال دادم تا به دهلیز بنشینند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۱). رسول و خادم را در دهلیز فرود آوردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۶). ز دهلیز تا پردهٔ شهریار فروزنده شمع از دو ره صدهزار.اسدی. پیاده به دهلیز پرده سرای بیامد یکی چتر بر سر بپای.اسدی. یکی آسیا سنگ به ساخته ز بالای دهلیز بفراخته.اسدی. دشوار شود بانگ تو از خانه به دهلیز واسان شود آواز وی از بلخ به بلغار. ناصرخسرو. آن روز که تو خواسته ناخواسته بخشی کس مر شعرا را ندهد راه به دهلیز.سوزنی. اگر از در درآیدم امشب از طرب بر فلک زنم دهلیز.انوری. سلطان را از اسباب دهلیزی مانده بود و یک پاره زیلو پنج بارگیر. (راحةالصدور راوندی). دهلیزدار ملک الهی است صحن او فراش جبرئیلش و جاروب شهپرش. خاقانی. دهلیز سرات ناف فردوس چون ناف زمین میان کعبه.خاقانی. سالکان راست ره بادیه دهلیز خطر لیکن ایوان امان کعبهٔ علیا ببینند.خاقانی. آید آواز هر کس از دهلیز روزی آواز ما برآید نیز.نظامی. سکندر ز چین رای خرخیز کرد در خواب را تنگ دهلیز کرد.نظامی. چون گذری زین دو سه دهلیز خاک لوح ترا از تو بشویند پاک.نظامی. به دهلیز سراپرده سیاهان حبش را بسته دامن در سپاهان.نظامی. کس ندارد گوش در دهلیزها تا بپرسم از کنیزک چیزها.مولوی. ناگاه از ظلمت دهلیز خانه روشنایی بتافت. (گلستان). و پدرش صلاح الدین المظفر صدری بود بزرگ محتشم... اعمال بزرگ چون عمارت ثغرتیز که دهلیز وزارت است کرده. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۱ و ۲). - دهلیز پرده؛ دالان پرده سرای یا سراپرده : چو آمد به نزدیک پرده سرای خرامید نزدیکی رهنمای بدو گفت اگر نزد شاهم بری بیابی ز من تاج و انگشتری هشیوار بینا دل او را ببرد ز دهلیز پرده بر شاه گرد.فردوسی. - دهلیز خاصه؛ دهلیز مخصوص امیر یا سلطان : این ابومطیع... پدری داشت بواحمد خلیل نام. شبی از اتفاق نیک به شغلی به درگاه آمده بود... شب دور کشیده بود اندیشید نباید که در راه خللی افتد در دهلیز خاصه مقام کرد و مردی شناخته بود و مردمان او را حرمت نگاه داشتندی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۲۲). - دهلیزگه (یا دهلیزگاه)؛ محل دهلیز: به دهلیزگه طاقش از آبنوس که برجش همی ماه را داد بوس.اسدی. || ایوان. (ناظم الاطباء). || حیاط بیرونی. || محل گردش. || گوشه ای از خانه. (ناظم الاطباء). || مجازاً دبر است. (از لغت فرس اسدی نسخهٔ نخجوانی). مجازاً دبر. (یادداشت مؤلف): یک روز به گرمابه همی آب فروریخت مردی بزدش لج به غلط بر در دهلیز. منجیک.
[ دِ ] (معرب، اِ) مکانی که میان دروازه و خانه باشد. (منتهی الارب) (از آنندراج). از آنچه که عرب از فارسی گرفته، یکی دهلیز است و آن عبارت از میان خانه و در می باشد. (از المزهر سیوطی). دالان اندرونی. ج، دهالیز. (مهذب الاسماء). معرب از فارسی است. (المعرب جوالیقی ص ۱۵۴). || تجویف میانین از تجاویف دل. بطن اوسط قلب. (یادداشت مؤلف). تجویف میانهٔ دل و ایستادنگاه آب است یا زردآب ج، دهالیز. (منتهی الارب). || بطن اوسط دماغ. (یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «دهلیز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید