معنی دهری
6 بازدید
[ دَ ] (ص نسبی) منسوب به دهر. منسوب به روزگار. || منکر الوهیت که دهر را عامل شمارد. طبیعی مذهب. آنکه خدایی جز روزگار نداند. فرقه ای که دهر را خدا دانند. (یادداشت مؤلف). کسی که عالم را قدیم داند و به حشر و نشر و قیامت قائل نباشد. (ناظم الاطباء): تا هست خلاف شیعی و سنی تا هست وفاق طبعی و دهری.منوچهری. هر کس که آن را از فلک... داند... زندیقی و دهری باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۳). سخنهای ایزد نباشد گزاف ره دهریان دور بفکن ملاف.اسدی. عالم قدیم نیست سوی دانا مشنو فسانه دهری شیدا را. ناصرخسرو. وز فلسفی و مانوی و صابی و دهری درخواستم این حاجت و پرسیدم بی مر. ناصرخسرو. دهریی آمد به نزدیک خلیفه ناگهان بغض دینی مبغضی شوخی پلیدی نابکار. سنایی. || ملحد و بی دین و کافر. (ناظم الاطباء). || دیرینه. (مهذب الاسماء) (دهار).[ دَ / دُی ی ] (ع ص نسبی) منسوب به دهر. || کسی که عالم را قدیم گوید. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آنکه عالم را قدیم داند و به قیامت قایل نباشد و به ضم اول به جهت آن است که بنا و حرکات بعضی از الفاظ در حالت نسبت تغییر می یابد. (آنندراج) (غیاث).[ دُ ری ی ] (ع ص نسبی) منسوب به قبیلهٔ دهر بر غیرقیاس. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || پیر سالخورده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «دهری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر