معنی دهره
5 بازدید
[ دَ رَ ] (اِ) حربهٔ دسته دار مر مردم گیلان و مازندران را که دسته اش از آهن و سرش مانند داس و در غایت تیزی است که بدان درخت تیز اندازند. (از ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از برهان) (از فرهنگ جهانگیری): تبر بر نارون گستاخ می زد به دهره سروبن را شاخ می زد.نظامی. از شاخها و ساق بالای شاخ نو اختیار کرده به تبر و دهره می زنند که از پوست غلیظ درخت قدری با او هم به هم زده می شود. (فلاحت نامه). || داس دروگری. (منتهی الارب) (از فرهنگ جهانگیری) (از برهان). داس. (لغت فرس اسدی -در کلمهٔ داسگاله) داس کوچک. (صحاح الفرس). || شمشیری کوچک و دو دمه و سر آن مانند سر سنان باریک و تیز. (ناظم الاطباء) (از غیاث): گل چاک زد جامه کنون قد بنفشه سرنگون آلوده دارد رخ به خون چون دهرهٔ فخر عجم. عبدالواسع جبلی (از جهانگیری). چون روز کشید دهرهٔ عدل شب زهرهٔ خون فشان برافکند.خاقانی. زهره و دهره بسوخت کوکبهٔ رزم او زهرهٔ زهره به تیغ دهرهٔ دهر از سنان. خاقانی. رمح سماک و دهرهٔ بهرام بشکنید چتر سحاب و بیرق خورشید بر درید. خاقانی. دهره برانداخت صبح زهره برافکند شب پیکر آفاق گشت غرقهٔ صفرای ناب.خاقانی. پیکر هر طلسم از آهن و سنگ هر یکی دهره ای گرفته به چنگ.نظامی. اگر چه دزد با صد دهره باشد چو بانگش برزنی بی زهره باشد.نظامی. - دهرهٔ صبح؛ سفیدهٔ صبح. (ناظم الاطباء). کنایه از روشنی صبح است. (برهان) (آنندراج). || دشنه. (شرفنامهٔ منیری). || سم تراش یعنی آلتی که نعلبند بدان سم ستور را می تراشد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «دهره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر