معنی دندانگیر
6 بازدید
[ دَ ] (نف مرکب) که با دندان بگیرد. آنکه به دندان گیرد. آنکه دندان گیرد. که گاز بگیرد. آنکه عادت به گاز گرفتن دارد. (یادداشت مؤلف): سموج، قموص؛ خر دندان گیر. (السامی فی الاسامی). عضوض؛ اسبی دندان گیر. (یادداشت مؤلف). اسب و سگ بدخو که مردم را به دندان بگزد. (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || قابل جاییدن به دندان. که بتوان با دندان جوید. خوردنی نرم. در خورجویدن. درخورد خاییدن. نرم و خوردنی. (یادداشت مؤلف): بخورید که نیست دندان گیر (خطابی در تداول عامه از زبان مردم معیل تهیدست به فرزندان). هرچه با دندان توان نرم خایید و خورد. || هر چیز کندکنندهٔ دندان مانند ترشیها. (ناظم الاطباء). || کنایه از چیز نیم سوخته است. (از لغت محلی شوشتر). || چیز خوب را نیز گویند. (لغت محلی شوشتر). - کار دندان گیر؛ پرفایده. پراستفاده. سودبخش. سودآور. (یادداشت مؤلف). || کنایه از معشوق. (لغت محلی شوشتر).
کلمات همقافیه با «دندانگیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر