معنی دندانمزد
8 بازدید
[ دَ مُ ] (اِ مرکب) نقد و یا جنسی را گویند که چون جمعی از فقرا و مساکین را مهمانی و ضیافت کنند بعد از خوردن طعام بدیشان دهند، و این رسم در قدیم متعارف بوده است و آن را مزد دندان هم می گویند. (برهان) (از انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نقدی که به مدعو دادندی پس از طعام. (یادداشت مؤلف): از پی آن تا دهی هر بار دندان مزدمان میهمانی دوست داری شاد باش ای میزبان. فرخی. علی دندان مزدی بسزا داد رسول را و به خانه بازفرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۳). خواجه عبدالرزاق حسن به میمند میزبانی کرد.... و دندان مزد بسزا داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۲۸). ... همگان را دندان مزد داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۳). مرد خندان لب نباشی مرد سندان دل مباش مرد دندان مزد نَبْوی درد دندان کن مباش. سنایی. به دندان مزد از او خواهم قمیصی اگر اطلس دهد یا خاره یا خز. سوزنی (از آنندراج). خون دل خوردی و من لب را همی خایم که او جان چرا پیشت به دندان مزد در دندان نداشت. مجیر بیلقانی. از بن دندان به دندان مزد تو جان دهم جای دگر مهمان مشو.خاقانی. من این تحفه طرازیدم به دندان مزدشان آری عروس آخر چو هدیه دید دانم پرده بگشاید. خاقانی. مصطفی استاده خوانسالار و رضوان تشت دار هدیه دندان مزد خاص و عام یکسان آمده. خاقانی. نیزهٔ چون مارش از بر چرخ شاید نیش او ماهی گردون به دندان مزد دندان آورد. خاقانی. چو بر دندان ما کردی حلالش چه دندان مزد شد با زلف و خالش.نظامی.
کلمات همقافیه با «دندانمزد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زد» برای سرودن شعر