معنی دنبل
18 بازدید
[ دُمْ بَ ] (اِ) دمل و برآمدگی کوچکی در جلد که رنگش سرخ و شکلش مخروطی است و نوعاً مرکز آن متقرح گشته و گود می گردد. (ناظم الاطباء) (از آنندراج). دبیله. دُمَّل. بناور. (یادداشت مؤلف). ورمی که در اعضاء به هم رسد و به زبان عربی دمل می گویند. (لغت فرس اسدی): دنبل برآمد آن سره یار مرا به ... من بودمش به داروی آن درد رهنمون. سوزنی. این بد علاج و داروی دنبل که گفتمت گر بخردی مدار تو قول مرا زبون.سوزنی. چرخ دریوزهٔ مرهم کند از خاک درش تا مگر به شود اندر خم پشتش دنبل. بیدل (از آنندراج). و رجوع به دمل شود.[ دَمْ بَ ] (اِ) استهزاء و مسخره. (ناظم الاطباء). و رجوع به دنبال شود. || هر چیز مضحک و خنده آور. (ناظم الاطباء). || نوعی از دهل. (ناظم الاطباء). دهل مانندی است که به هندوستان مندل گویند. (لغت فرس اسدی).[ ] (ص) این کلمه در شاهد زیر از تاریخ طبرستان همراه زل آمده است و به نظر می رسد که با کلمهٔ دنبه بستگی داشته باشد و معنی دنبه دار دهد، چه زل گوسفند بی دنبه را گویند و در این صورت ضبط آن نیز به ضم دال و فتح یا ضم باء خواهد بود. (از یادداشت مؤلف): و دویست وهشتادهزار گوسفند از دنبل و زل خاص او در دست چوپانان. (تاریخ سیستان).[ دُمْ بُ ] (اِخ) نام کوهی واقع در کوهستان دیار بکر از یک پارچه سنگ و پیوستگی به کوه دیگر ندارد و اطراف آن جلگه و دشت، و خوانین دنبلی آذربایجان منسوب بدانجا می باشند و نیز طایفهٔ ضرابی کاشان از این گروهند. (ناظم الاطباء). || طایفه ای از کردان که دنبلی نیز گویند بدان منسوب است. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «دنبل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر