معنی دنباله
6 بازدید
[ دُمْ لَ / لِ ] (اِ مرکب) دم و دنب. (ناظم الاطباء). از دنبال +ه تخصیص نوع از جنس. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به دم و دمب و دنبال شود. || چیزی که شبیه به دم باشد. (ناظم الاطباء). چیزی که مشابه به دنبال باشد و دنبال به معنی دم چهارپایان است، و در این صورت حرف هاء برای تشبیه باشد. (غیاث) (آنندراج). - دنبالهٔ میوه؛ شاخهٔ باریکی که میوه بدان به درخت پیوسته می باشد. (ناظم الاطباء). نایژهٔ میوه. (از آنندراج). || عقب و عقبه و پی. (ناظم الاطباء). پس و عقب، و در این معنی هاء زاید است. (از غیاث) (از آنندراج). عَقِب. عَقَب. (یادداشت مؤلف): مطحة؛ دنبالهٔ سم گوسفند. (منتهی الارب) - به دنبالهٔ کسی رفتن؛ تعقیب. او را تعقیب کردن. به عقب او رفتن. پیرو او گشتن. (یادداشت مؤلف): به دنبالهٔ راستان کج مرو.(بوستان). آن چشم آهوانهٔ عابدفریب بین کش کاروان حسن به دنباله می رود.حافظ. - دنبالهٔ کاری را گرفتن؛ به دنبال آن رفتن. در تعقیب آن کار شدن. برای انجام آن رفتن. (یادداشت مؤلف): بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم.سعدی. - دنبالهٔ کسی؛ تعبیر طنزآمیز از کسی که از دیگری منفک نشود. وابستهٔ او که دایماً ملازم وی بود. که از وی منفک نشود. - دنبالهٔ کوه؛ عقب کوه. (ناظم الاطباء). || ذیل. (یادداشت مؤلف). انتها و ذیل هر چیز عموماً. (لغت محلی شوشتر). نوک. انتها: کسوء؛ دنبالهٔ چیزی. (منتهی الارب). - دنبالهٔ تازیانه، نوک تازیانه. (ناظم الاطباء). - دنبالهٔ فلاخن؛ پاره ای است از ابریشم که به یک طرف آن بندند تا در وقت سنگ انداختن صدا کند. (لغت محلی شوشتر). - دنبالهٔ کتابی؛ ذیل آن. (یادداشت مؤلف). - دنبالهٔ مطلبی؛ تذنیب. (یادداشت مؤلف). || تتمة؛ دنباله داشتن امری. تتمه داشتن آن. (یادداشت مؤلف). || پارچه ای که بر ریسمانی بندند و در آخر کاغذ باد آویزند تا کج به هوا نرود. (لغت محلی شوشتر). - دنبالهٔ بادبادک؛ دم گونه ای که به بن وی بندند. (یادداشت مؤلف). تکه ریسمانی که جای به جای قطعات پارچه ای باریک بر آن گره زنند و به دنبالهٔ بادبادک بندند تا در هوا بی چرخش و پیچش بماند. || پس زین. || گوشهٔ بیرونی چشم و ماق اکبر. (ناظم الاطباء): لحاظ؛ دنبالهٔ چشم از سوی گوش. (دهار). ماقی العین، مؤخرالعین، ذنب، موق، دنبالهٔ چشم. (منتهی الارب). || سکان کشتی. (ناظم الاطباء). کوثل. خیزران کشتی. (منتهی الارب). || قبضهٔ شمشیر و کارد. (ناظم الاطباء). سیلان و دنبالهٔ شمشیر و مانند آن. (منتهی الارب) (دهار): اشعار؛ دنباله ساختن کارد و مانند آن. (منتهی الارب). شعیره؛ دنبالهٔ کارد و جز آن که از سیم یا آهن و مانند آن جهت استواری دسته بر شکل جو سازند. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «دنباله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر