معنی دمیم
11 بازدید
[ دَ ] (ع ص) حقیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (آنندراج). || زشت رو. ج، دمام. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از غیاث) (از آنندراج) (از اقرب الموارد): چون وزیر و میر و مستوفی تو باشی کی بود مدحت آرای وزیر و میر و مستوفی دمیم. سوزنی. مأمنش مسکن صبیح و دمیم خاطرش ناقد کریم و لئیم.سنایی. - دمیم الخلقه؛ زشت منظر. که خلقتی ناموزون دارد. که تناسب اندام ندارد. بدقواره. مقابل مستوی الخلقه : و طلحه مردی دمیم الخلقه بود. (کتاب النقض ص ۳۱۳). || کوتاه قامت. || پست و زبون. ج، دمام. (ناظم الاطباء). || دیگ شکسته ای که سپرز و جز آن بر وی طِلا کرده باشند. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). دیگ راست کرده به دارو. (مهذب الاسماء).
کلمات همقافیه با «دمیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر