معنی دمکش
5 بازدید
[ دَ کَ / کِ ] (نف مرکب) آنکه همراهی میکند با آهنگ دیگری. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از غیاث): زاهد بیا و پرده برافکن ز راز خبث ما دمکش توایم به آهنگ ساز خبث. سلیم (از آنندراج). || نوازنده و سازنده و مغنی و آوازخوان. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از غیاث): زبان را مطرب بزم دهن کرد نفس را دمکش ساز سخن کرد. ظهوری (از آنندراج). متالی؛ دمکش سرودگوی. (منتهی الارب). || (اِ مرکب) تشکچه ای که پس از دم کردن برنج بر روی دیگ نهند. دم کنی (در تداول مردم قزوین).
کلمات همقافیه با «دمکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر