معنی دلک
11 بازدید
[ دَ ] (ع مص) مالیدن چیزی را و نرم و تابان گردانیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نیک بمالیدن اندام. (المصادر زوزنی). نیک بمالیدن. (تاج المصادر بیهقی). به دست مالیدن بدن را و مالش دادن. (غیاث) (آنندراج). || ادب دادن کسی را روزگار و آزموده کار گردانیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مالش. مالیدن. مالش دادن. (یادداشت مرحوم دهخدا). - دلک خشن؛ مالش با رگوئی خشن. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ دَ لَ ] (ع اِ) نرمی و سستی. (منتهی الارب). رخاوت. (اقرب الموارد).[ دِ لَ ] (اِ مصغر) تصغیر دل. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی). دل کوچک. دل خرد. رجوع به دل شود. - امثال: دلکی دارد زیبا هرچه بیند خواهد؛ به مزاح در مورد کسانی بکار رود که هرچه را بینند خواهان آن شوند. (از فرهنگ عوام). || زیوری است از یشم یا جواهری دیگر که به طلا گیرند و به گردن آویزند. || دفع و دور کردن به دست. (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی).[ دُ لُ ] (ع اِ) جِ دَلیک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به دلیک شود.[ دَ لَ ] (اِخ) دهی است از دهستان ییلاق، بخش قروه، شهرستان سنندج با ۱۶۵ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ آزرند است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «دلک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لک» برای سرودن شعر