معنی دلوک
8 بازدید
[ دَ ] (ع اِ) بوی خوش که به خود درمالند. (منتهی الارب). هرچه بر خویشتن مالند. (دهار). آنچه بر تن مالند، چون خطمی و روغن و چیزهای خوش بو. (تحفهٔ حکیم مؤمن). دارو که در خویشتن مالند. (یادداشت مرحوم دهخدا). آنچه بر تن مالند از طیب و دارو و جز آن. (از اقرب الموارد). آنچه بر تن مالند چون روغن خوش بودار. (غیاث). || آنچه از سفوفات با انگشت بر دندان مالند. (مخزن الادویة).[ دَلْ لو ] (ص) در لهجهٔ گناباد خراسان، آدم ولگرد که از خانه بیرون می رود و این سوی و آن سوی می رود. غالبا به زنانی که همیشه از خانه بیرون روند دلوک می گویند. (یادداشت لغت نامه).[ دُ ] (ع مص) فروشدن آفتاب یا زردرنگ گردیدن یا برگشتن. (از منتهی الارب). بگشتن آفتاب بوقت زوال و فروشدن آن. (از المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). گشتن آفتاب وقت زوال. (ترجمان القرآن جرجانی). گشتن آفتاب وقت زوال و فرورفتن آن. (دهار). برگشتن آفتاب از نصف النهار. (یادداشت مرحوم دهخدا). غروب کردن و زرد شدن آفتاب، و گویند مایل و زایل گشتن آن است از دل آسمان، که در این صورت آنرا دالک گویند. (از اقرب الموارد): {/Bأَقِمِ اَلصَّلاََةَ لِدُلُوکِ اَلشَّمْسِ إِلی ََ غَسَقِ اَللَّیْلِ ۱-۷۱۷:۷۸/}(قرآن ۱۷/۷۸)؛ نماز را برپا دار از زوال آفتاب تا تاریکی شب. || مالیدن روی خود را با طیب و بوی خوش. (از اقرب الموارد). || ستم کردن در حق کسی. || آسان گرفتن بر بدهکار. (از اقرب الموارد). دلک. رجوع به دلک شود.
کلمات همقافیه با «دلوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر