معنی دلوق
7 بازدید
[ دَ ] (ع ص) اسب استوارخلقت سخت دونده که به یکباره و بناگاه برسد. ج، دُلُق. (منتهی الارب). واحد دلق، و آن اسبانی هستند که پی درپی و پشت سرهم خارج شوند. (از اقرب الموارد). || شتر مادهٔ دندان ریخته از پیری. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، دُلُق. (اقرب الموارد). || سیف دلوق؛ شمشیر که به آسانی از نیام برآید. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دالق. رجوع به دالق شود. || حملهٔ شدید. (از اقرب الموارد).[ دُ ] (ع مص) شمشیر از نیام بیرون آمدن. (المصادر زوزنی). خارج شدن شمشیر از نیام به خودی خود، بدون آنکه آنرا بیرون کشند. (از اقرب الموارد). دلق. رجوع به دلق شود. || شمشیر از نیام بیرون کشیدن. (المصادر زوزنی). || خارج شدن اسبان در پی هم، و در این صورت آنها را دُلق گویند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «دلوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر